ماه از ميان نخلهاى شرمگين گذشت
چشمهاى مست مرگ
مشك و ماه را به خواب ديد
*
مشك سير
ماه تشنه
خيمهگاه منتظر
ماه دستهاى خويش را به آب داد
چشمهاى خويش را به آفتاب
*
مرگ
همچنان به مشك خيره مانده بود
تيرى از كمان پريد
مشك مرد و
ماه تشنه جان سپرد
خيمهگاه بغض كودكان خويش را
به آسمان سپرد
*
مرگ مانده بود و
ماه مىگذشت
*
شط
- هنوز تا هميشه -
رو سياه مىگذشت
*
غزل اندوه :
نوشيد خاك تشنه اندوه صدايت را * پيمود چشم آسمان سمت دعايت را
گم كرد دستاس زمين در گردشى غافل * دستان با تقدير چرخش آشنايت را
مىچرخد اين دستاس خالى بعد از آن بىخود * مىجويد از انسان گندمگون خدايت را
مىپرسد از خود در سكوت نيمه شبهايش * راز بقيع و راز ظهر كربلايت را