تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي ) — صفحة 1595

مساهمون:

ص١٥٩٥
تنهاترين مرد خدا با حلق اصغر * مىسوخت در آبىترين درياى باور
داغ دل صد پاره‌اش را برده با خويش * يك كربلا آلاله‌اش را برده با خويش
او خفت در خون تا جنون تفسير گردد * تا خواب‌هاى سبز خون تعبير گردد
اى شيعه ، اى مظلوم ، اى معناى بودن * اين گونه بايد شيعه بودن را سرودن
اينجا حبيب و اصغر و حُرّ در ميان نيست * اينجا كسى پير و كسى ديگر جوان نيست
شهر فنا اينجاست يعنى خلوت دوست * هركس كه اينجا پانهد يا نيست يا اوست
تيغ و گلو آيينه‌ى ديدار يار است * آرى نماز عاشقان بالاى دار است
آتش دلان سرمست رقصيدند و رفتند * خون خدا را خوب فهميدند و رفتند
عبّاس دستان داستان كربلايند * اصغر گلويان شير مردان خدايند
تنهاترين مرد خدا بود و خدايش * بيعت كن اى دل باز مىآيد صدايش « 1 »
* * *

جون جوانمرد :

آتش رگان جون را در خويش مىسوخت * چونان لهيب ناله‌ى درويش مىسوخت
تنها سرود ماندگار درد را خواند * مصراع خونين بهار درد را خواند
از غيرت ناب ابوذر آبديده * نيلى ولى همخون مهتاب و سپيده
در سايه‌ى سرو ولايت زندگى كرد * خون خدا خون خدا را بندگى كرد
او مرگ را آغاز راه زندگى ديد * آزادگى را پاى بند بندگى ديد
وقتى كه قانون سياهى تار مىزد * با ارغنون صبح موسيقار مىزد
او پاره‌هاى پيكر خورشيد را ديد * بوران تير و هق‌هق ناهيد را ديد
ضرب سه زخمه بر سه تار حلق اصغر * شور بلا در شوره‌زار ناى اكبر
او ديد قاسم را ميان حجله‌ى خون * عباس را غرق فرات و دجله خون
ناگاه عقل خويش را مهر جنون كرد * روى عروس عشق را آذين ز خون كرد
گسترد پيش پاى دل قاليچه جان * از جان گذشت آرام و آمد سوى جانان
وقتى كه زد شبگرد او را دشته از پشت * برگوش شب زد مشرق خون ديو را كشت
وقتى كه خود را كشته‌ى تيغ بلا ديد * سر را در آغوش امام كربلا ديد
سر را به پايى ديد كانجا خفت اكبر * مهمان در آغوشى كه پرپر گشت اصغر
دستى كه خون را از رخ او پاك مىكرد * بوسيدنش را آرزو افلاك مىكرد
از شرم در چشم امامش آب مىشد * از غيرتش مردانگى سيراب ميشد
بر روى زانوى حبيبش جون جان داد * همرنگ خون بىشكيبش جون جان داد
هامش
( 1 ) - شب شعر عاشورا ؛ ص 127 - 129 .
دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي ) — صفحة 1595 | مرضيه محمدزاده