كه سهرگان
در امتداد بالهاى تو ادامه مىيابند
از درون تفتهى باديه
شنبادها
سر برآوردند
و فغان از گلوى گلگون عاشقان برخاست
از شلال ذو الجناح
تا كلالهى ماه
هرگز طرفه دلاورى اين چنين
از گلوى مرگ شوريدگى نكرد
كه با آذرخش جانش
تا آن سوى دريا دلى رفت
آبروى فرات !
طومار پوسيدهى كدام برج را
درهم پيچيدى ؟
خفّاشان
تاب عصارهى فروزانت را ندارند
و هزار جاده
در پس قدمهاى تو محو مىرود
جهان ،
جاودان از انتخاب تو بود
در زمينهى جنگلى كه هر درختش مرثيهاى بود
*
اى مسافر غريب
و غريبهى غمگين
تو عازم كدام سيّارهى روشنى ؟
كه چنگ در بال بلند ماه
با كهكشانها رفتى
اينك در خاموشناى اين تيره شب قطبى جهان
پلك بر روشناى نگاه تو گشودهايم
تا خورشيد را