هيچ كس قامتى از مهر نديده است
- چنين -
به ستبر اى تو راست
به بلنداى تو سبز
*
دشت در همهمهى سمِّ ستوران گم بود
و تو در خلوت آن واقعه پيدا بودى
آسمان گنگ هياهو و زمين ، محوِ هراس
و تو سرشار شكيب
ساغر صبر شگرف
مست گلچرخ شهود
طور اغراق تماشا بودى
*
آتش از هرم عطش مىجوشيد
شعله در خيمهى سلطان جهان مىپيچيد
ناله ، طوفان فلك پيما بود
كه در آفاق زمان مىپيچيد
خاك با زمزمهى خون شهيدان ، سرمست
باد ، پيغام شقايقها را
به فرداست تفستان مىبرد ؟
و تو در مزرعهى سرخ خدا
لطفِ رامشگر باران بودى
مژدهى سبز بهاران بودى
*
هيچ كس مثل تو خاتون !
دلش از جنس بلور
دلش از جنس شقايق نيست
هيچ كس ، مثل تو
در عسرت تنهايى و زنجير و سكوت
نسروده است چنين
وسعت ناب رهايى را