*
در همهمه غيرت و درد * مگر مىشود كار ديگرى هم كرد ؟ !
دلشوره درد ، خواب را پس مىزند و غيرت عشق ، آب را . * همه چيز از آب حيات دارد و آب ، از آبرو !
آبروى آب از نگاه مردانهى ملكوتى عباس موج برمىدارد * و دستهاى تشنهى خاك ، به تماشاى چشمان ماه بنى هاشم بلند مىشود
آبروى آب ، از اوست ؛ * هر آب ، كه در مشك او نيست ، آب نيست ؛
آبرويى است فرو هشته !
*
ذهن عليل ابليس ، آدم را تنها خاك مىبيند . * مكاشفه عطش و جانبازى ، در باور آب و آتش نمىگنجد .
امّا * ابو الفضل ، كار خود را مىكند ، ماندن كار او نيست .
دست از « آب » مىشويد و از جان خويش نيز ! . . .