تو از آب مىآمدى مشك بر دوش * و من ، در تو ، غرق تماشا ابو الفضل
اگر دست مىداد ، دل مىبريدم * به دست تو ، از هر دو دنيا ابو الفضل
دل از كودكى ، از فرات آب مىخورد * و تكليف شب ، آب ، بابا ابو الفضل
تو لب تشنه پرپر شدى ، شبنم اشك * به پاى تو مىريزم ، امّا ابو الفضل
فدك ، مادرى مىكند كربلا را * غريبى تو هم مثل زهرا ، ابو الفضل
تو را هر كه دارد ز غم بىنياز است * وفا ، بعد از اين نيست تنها ابو الفضل
تو با غيرت و آب و دست بريده * قيامت به پا مىكنى ، يا ابو الفضل
* * *
دستهاى تشنه :
قمر بنى هاشم * به رود فرات كه مىزد ،
آب ، در پوست خود نمىگنجيد ! * در خيال خود ، گمان مىبرد كه از دستهاى تشنهى عباس ، لبريز خواهد شد .
امّا * وقتى كه آب را ، تشنه رها ساخت .
در همه پيچ و تاب خيال فرات ، تنها يك سؤال بود كه موج مىزد : * « آخر ، چرا ؟ ! »
*
عقل « اهل حساب است ، * آب مىخواهد ، خواب مىخواهد ، خوراك مىخواهد »
اما ، عشق حساب را خودخواهى مىپندارد ، خود را نمىبيند ، او را مىخواهد ، او را مىنگرد و كارش ، « خاطر خواهى » است نه حساب و كتاب » ، * « الهى ، ان اخذتنى بجرمى ، آخذتك بعفوك ؛ و ان اخذتنى بذنوبى ، اخذتك بمغفرتك ؛ و ان ادخلتنى النار ، اعلمت اهلها : انى احبك ! . . . »
« خدايا ، اگر جرم و گناهان مرا ، در ميان آورى ، من نيز عفو و بخشش تو را به ميان مىكشم ؛ و اگر مرا در آتش اندازى ، در برابر همهى اهل آتش اعلام خواهم كرد كه دوستت دارم ! ؟ . . . »
*
عشق توسعه عقل است * با كمى عشق ، تكليف عقل را هم مىشود روشن كرد .
درست است كه در پاى درس عشق ، عقل گاهى هم چرت مىزند . * اما جاى نااميدى نيست ،
چشم او را هم كمكم مىشود باز كرد