تا ماه رخ از خون ، خضاب كردى * خود را فداى آفتاب كردى
دريا ز لبهاى تو آب مىخواست * باللّه تو دريا را جواب كردى
هم بحر را آتش زدى ز آهت * هم آب را از شرم ، آب كردى
روزى كه جانها بسته بود بر آب * تو تشنگى را انتخاب كردى
ناخورده آب ، از بين آتش و خون * بر رفتن خيمه شتاب كردى
آنقدر اشك افشاندى از گل چشم * تا مشك را غرق گلاب كردى
دستت ز تن در پاى دوست افتاد * با لشكر دشمن خطاب كردى :
و اللّه ان قطعتموا يمينى * انّى احامى ، ابدا عن دينى
در خيمهها فرياد آب ، آبست * دلها ز سوز تشنگى كبابست
هرگوشه ، ماهى اوفتاده بر خاك * يا اخترى سوزان در آفتابست
خون جگر در ديدهى سكينه * اشك خجالت بر رخ ربابست
شش ماهه ، خاموشست و كس نداند * جان داده در گهواره يا كه خوابست
من دست و جان و چشم و سر نخواهم * تنها اميدم اين دو قطره آبست
خونم بريزيد ، آب را نريزيد * بس دل كه بر يك جرعه آب ، آبست
مشى و مزام و دين و مذهب من * حمايت از اولاد بو ترابست
و اللّه ان قطعتموا يمينى * انّى احامى ابدا عن دينى
* * *
در شهادت حضرت حُرّ :
روز عاشورا كه شورش همه جا را پر كرد * شعله از خاك زمين رخنه به جان خور كرد
ناله ، خون در دل هفت اختر و چار عنصر كرد * تير عشق آمد و قصد دل و جان « حُرّ » كرد
آرى آن تير كه از چلّهى تقدير شتافت * در دل آن همه دشمن ، دل او را بشكافت
بود چون كوه ولى رعشه به جانش ديدند * دريمِ اشك به هر سوى ، روانش ديدند
مهر رخ ، زردتر از برگ خزانش ديدند * تير قامت به تفكّر چو كمانش ديدند
باطلش هر طرف و عشق به حق مىورزيد * ديدگانش يم و خود اشك صفت مىلرزيد
كرد از لشكريانش يكى اين گونه سؤال * كز چه رو لرزه فتادت به تن اى كوه كمال ؟ !
گر بپرسند كه اشجع كه بود روز قتال ؟ * مىبرم نام ترا بين شجاعان فى الحال
گفت : حور آن طرف و ، اين طرفم ديو رجيم * چون نلرزم كه دلم بين جنانست و جحيم
آن طرف يكسره نور ، اين طرفم يكسره نار * آن طرف يكسره گل ، اين طرفم يكسره خار
آن طرف صبح فروزنده و ، اين سو شب تار * آن طرف اهل يمين ، اين طرفم اهل يسار
به خدا جنّتىام ، روى به ميزان نكنم * بيمى از دادن جان در ره جانان نكنم
ناگهان تاخت چو رعد از دل ظلمات به نور * پاى تا سر همه عشق و همه شوق و همه شور