ز راهى دور با شوق مزار پاك پيغمبر * مسيحى سوى اين دار الشفا بيمار مىآيد
ز داغ هر عزيزى صد هزاران خار غم بر دل * طبيب دردمندان با تنى تبدار مىآيد
گلستان ولايت را كه شد در كربلا غارت * كنون يك غنچهى افسرده زان گلزار مىآيد
ازين كوه گران غم كه در عالم نمىگنجد * به چشم اهل يثرب زندگى دشوار مىآيد
« سهى » اين قصهى جانسوز در دفتر نمىگنجد
نه در دفتر كه در دنياى پهناور نمىگنجد « 1 »
هامش
( 1 ) - افسانه ناتمام ؛ ص 405 - 411 . اين شعر در آذر ماه سال 1363 سروده شده است .