بايد به كوفه رفت همان كوفهاى كه بود * دار الامارهى پدر تاجدار من
آن كوفهاى كه آتش و خاكستر و كلوخ * از بام و در به تحفه نمايد نثار من
نىنى به كوفه مىبردم خصم با جلال * شمر از يمين روانه ، سنان از يسار من
گريان از اين مكالمه چون جدّ و مام كرد * برگشت و روى شكوه به نعش امام كرد
آن بانوى حجاز ز راه نوا و شور
گفتا چو بلبلى كه ز گل افتاده دور
اى كت به خاك تيرهنگون سرو قامت است * برخيز و كن قيام كه اينك قيامت است
اى مير كاروان عجب آسوده خفتهاى ! ؟ * شد كاروان روانه چه وقت اقامت است ؟
از جاى برخيز و بىكفنان را كفن نما * اى كشتهاى كه خون خدايت غرامت است
بر كشتگان بىكفنت خيز و كن نماز * اى آنكه در حيات و مماتت امامت است
از ما مجو كناره كه با اين فراق و داغ * ما را دگر نه طاقت تير ملامت است
با كاروان روان همه جا بر سنان سرت * بر خاك تيره از چه تنت را مقامت « 1 » است
خاكم به سر ز سمّ ستوران كين كجا * باقى به جا براى تو جسمى سلامت است ؟
نى سر به تن ، نه جامه نه انگشترى نه دست * بس داغ اكبرت به هويّت علامت است
اينك به سرپرستى ما آيدى سرت * اى سر فداى آن كه سراپا كرامت است
آسان شمرد ، و كرد به ما آنچه خواست چرخ * غافل از آنكه عاقبتش را وخامت است
آوخ كه دير گشت پشيمان ز فعل خويش
حالى چه سود حاصلش از اين ندامت است ؟
هامش
( 1 ) - مقامت : قرار داشتن .