چون كرد زين مقوله پس از تسليت دهى * لختى ز راه ديده دل از خون دل تهى
آنگاه با بلاغت مخصوص زينبى
رو در مدينه كرد كه يا ايُّهَا النَّبى
اين خود حسين توست كه در خون شناور است * ببريده از قفا سر و صد پاره پيكر است
اين خود حسين توست كه عريان به روى خاك * افتاده با لباس سر و دست و افسر است
اين خود حسين توست كه بر جاى پرنيان * از خاك و خار و خس تن پاكش مستّر « 1 » است
خود اين حسين توست كه در موسم شباب * سرو قدش خميده ز مرگ برادر است
اين لالهها كه رُسته ز گلزار سينهاش * خود او حسين توست كه از داغ اكبر است
اين تشنهلب كه در لب دريا سپرده جان * خود او حسين توست كه بر خضر رهبر است
اين كشتى شكسته كه در گل نشسته است * خود او حسين توست كه بر عرش لنگر است
اين شاهباز سدره نشين خود حسين توست * كز ناوك خدنگ بلا بر تنش پر است
اين خود حسين توست كه بر رو به روى خاك * سرگرم عرض راز به درگاه داور است
خود اين حسين توست كه از ناى نى سرش * گويا به ذكر و نغمهى اللّه اكبر است
دوشش به جاى دوش تو جا در تنور بود * فردا به شام بين كه چه سودا در اين سر است
اين خود حسين توست كه زينگونه تا به حشر * گر بشمرم مصائب او ، نامكرّر است
با خاطرى چو موى پريزادگان پريش * ز آن پس نمود عرض شكايت به مام خويش
مانند ابر آذر آغاز ناله كرد
وز اشك خاك ماريه را رشك لاله كرد
كاى در بهشت دور ز غم غمگسار من * پنهان ز ديده مونس شبهاى تار من
خوش بر سرير گلشن فردوس خفتهاى * يك لحظه سر برآر و ببين لالهزار من
يكدم بيا به رسم تفرّج به كربلا * بنگر خزان ز باد مخالف بهار من
از قحط آب گشت خزان گلستان تو * رفت از خسان به باد فنا اعتبار من
از پا فتاده سرو حسين تو روى خاك * در خون طپيده اكبر نسرين عذار من
شد بهر قطرهاى گل عبّاسيم ز دست * وز آب ديده دجله روان در كنار من
آهستهتر قدم به زمين نه كه خفته است * پژمان به مهد خاك گل شيرخوار من
بيش از شبى نبرده به هجران به سر هنوز * بنگر سفيد موى و سيه روزگار من
دست فلك نگر كه چه زود از سرير ناز * بر ناقهى برهنه نهاده است بار من
امروز تا به كوفه زنندم به كعب نى * فردا ببين چگونه بود شام تار من
مادر بيا تو نيز به من همرهى نما * وز اين مسافرت بپذير اعتذار من
بايد كه رُفت و رُفت به مژگانش اين رهى * آن ره كه پويدى به سرش شهريار من
هامش
( 1 ) - مستّر : پنهان .