رثاء عبد اللّه بن الحسن ( ع ) :
يگانه دُرّى يتيم عقيق لب لعل فام * به يازده سالگى دو هفته ماهى تمام
شاخ گل تازهاى ز گلشن مجتبى * نديده چرخ كهن چون قدّ او خوشخرام
كتاب جان باختن حمايل گردنش * از آنكه عبد اللّهش بود به تحقيق نام
دو گوشوارش به گوش ولى ز سر رفته هوش * چو ديد يكتايى پادشه خاص و عام
به عزّ و فرزانگى از حرم آمد برون * كه تا كند از صفا طواف بيت الحرام
رفت به خنجر ذبيح كند نيازى مليح * كعبه اسلام را ز جان كند استلام
ربود پروانه را شمع دل انجمن * گشت غزال حرم پيش دلآرام رام
رهسپر راه عشق شد سپر شاه عشق * چه خصم بدخواه عشق تيغ كشيد از نيام
بداد دست و گرفت به دامن شاه جاى * شد هدف تير كين در آن خجسته قيام
خسرو ملك قدم سوخت ز سر تا قدم * ز داغ شهزادهى مليح شيرين كلام
داغ دل شاه عشق فزون ز اندازه شد * زخم جگر تازه بود تازهتر از تازه شد « 1 »
* * *
مدح على اكبر ( ع ) :
اى طلعت زيباى تو عكس جمال لم يزل * وى غرّهى غرّاى تو آيينهى حسن ازل
اى درّهى بيضاى تو مصباح راه سالكان * وى لعل گوهرزاى تو مفتاح اهل عقد و حلّ
اى غيب مكنون را حجاب زان گيسوى پر پيچ و تاب * وى سرّ مخزون را كتاب زان خطّ خالى از خلل
پيش قد دلجوى تو طوبى گياه جوى تو * اى نخلهى طور يقين وى دوحهى علم و عمل
روح روان عالمى جان نبىّ خاتمى * طاووس آل هاشمى ناموس حقّ عزّ و جلّ
در صولت و دل حيدرى زان رو علىّ اكبرى * در صفّ هيجا صفدرى درگاه جنگ اعظم بطل
در خلق و خلق و نطق و قيل ، ختم نبوّت را مثيل * اى مبدء بىمثل و بىمانند را نعم المثل
اى تشنهى بحر وصال ، سرچشمهى فيض و كمال * سرشار عشق لايزال ، سرمست شوق لم يزل
ذوق رفيع المشربت افكند در تاب و تبت * تو خشك لب ز آب و لبت عين زلال بىزلل
كردى چه با تيغ دو سر در عرصهى ميدان گذر * برشد ز دشمن الحذر وز دوست بانگ العجل
دست قضا شد كارگر در كارفرماى قدر * حتّى اذا شقّ القمر لما تجّلى و اكتمل
عنقاء قاف قرب حق افتاد از هفتم طبق * در لجّهى خون شفق نجمُ هوى ، بدرُ أفل
يعقوب كنعان محن قمرى صفت شد در سخن * كاى يوسف گل پيرهن اى طعمهى گرگ اجل
اى لالهى باغ اميد از داغ تو سروم خميد * شد ديدهى حق بين سفيد و الرأس شيبأ اشتعل
اى شاه اقليم صفا سرباز ميدان وفا * بادا عَلَى الدُّنْيا العَفا بعد از تو اى مير اجل
اى سرو آزاد پدر اى شاخ شمشاد پدر * ناكام و ناشاد پدر اى نو نهال بىبدل
هامش
( 1 ) - همان ؛ ص 149 .