ماه تجلّى مه خوبان بود به عشق * روز بُروز جذبهى جانباز عالم است
مشكوةِ نور و كوكبِ درّىِ نشأتين
مصباحِ سالكان طريق وفا حسين
2
گلگون قباى عرصهى ميدان كربلا * زينت فزاى مسند ايوان كربلا
لب تشنهى فرات و روانبخش كائنات * خضرِ زلالِ چشمهى حيوان كربلا
سرمست جام ذوق و جگرسوز نار شوق * غوّاص بحر وحدت و عطشان كربلا
سرباز كوى دوست ، كه در عشق روى دوست * افكنده سر چو گوى به چوگان كربلا
ركن يمان و كعبهى ايمان ، كه از صفا * در سعى شد ز مكّه به عنوان كربلا
لبيّك بر زبان ، به سر دست ، نقد جان * روى رضا به سوى بيابان كربلا
چون نقطه در محيط بلا ثابت القدم * گردن نهاد بر خطّ فرمان كربلا
بر ما سواى دوست ، سرِ آستين فشاند * آسوده سر نهاد به دامان كربلا
سر بر زمين گذاشت كه تا سربلند شد
وز خود گذشت تا ز خدا بهرهمند شد
3
ارباب عشق را چو صلاى بلا زدند * اوّل به نام عقل نخستين صلا زدند
جام بلا به كام « بلى » گو شد از الست * سنگ بلا به جانب بانگ بلى زدند
تاج مصيبتى كه فلك تاب آن نداشت * بر فرق فرقدان شه لافتى زدند
پس بر حجاب اكبرِ ناموس كبريا * آتش ز كينههاى نهان بر ملا زدند
شد لعل دُر فشان حقيقت زمرّدين * الماس كين چو بر جگر مجتبى زدند
پس در قلمرو غم و اندوه و ابتلا * كوس بلا به نام شه كربلا زدند
فرمان نوخطان ركابش كه خطّ محو * بر نقش ماسوى ز كمال صفا زدند
دست و لا زدند به دامان شاه عشق * بر هر دو عالم از ره تحقيق پا زدند
در قلزم محبّت آن شاه ، چون حباب
افراشتند خيمهى هستى به روى آب
4
ترسم كه بر صحيفهى امكان قلم زنند * گر ماجراى كرب و بلا را رقم زنند
گوش فلك شود كر و هوش ملك ز سر * گر نغمهاى ز حال امام امم زنند
زان نقطهى وجود حديثى اگر كنند * خطّ عدم به ربط حدوث و قِدَم زنند
آن رهبرِ عقول كه صد همچو عقل پير * در وادى غمش نتوان يك قدم زنند
ماء معين چو زهر شود در مذاق دهر * گر از لبان تشنهى او لب بهم زنند