اين عطش رمزست و عارف ، واقف است * سرّ حقست اين و عشقش كاشفست
ديد شاه دين كه سلطان هدىست * اكبر خود را كه لبريز از خداست
عشق پاكش را ، بناى سركشىست * آب و خاكش را هواى آتشىست
شورش صهباى عشقش ، در سرست * مستيش از ديگران افزونترست
مغز بر خود مىشكافد ، پوست را * فاش مىسازد حديث دوست را
پس سليمان بر دهانش بوسه كرد * تا نيارد سرّ حق را فاش كرد
هركه را اسرار حق آموختند
مُهر كردند و دهانش دوختند « 1 »
* * *
ديگر شورى به آب و گل رسيد * وقت ميدان دارى اين دل رسيد
موقع پا در ركاب آوردنست * اسب عشرت را سوارى كردنست
تنگ شد دل ، ساقى از روى صواب * زين مى عشرت مرا پر كن ركاب
روى در ميدان اين دفتر كنم * شرح ميدان رفتن شه ، سر كنم
باز گويم آن شه دنيا و دين * سرور و سر حلقه اهل يقين
چونكه خود را يكه و تنها بديد * خويشتن را دور از آن تنها بديد
پا نهاد از روى همّت در ركاب * كرد با اسب از سر شفقت ، خطاب
كاى سبك پر ذو الجناح تيزتك * گرد نعلت ، سرمهى چشمه ملك
اى سماوى جلوهى قدسى خرام * اى ز مبدأ تا معادت نيمگام
اى به رفتار از تفكّر تيزتر * وز براق عقل ، چابك خيزتر
رو به كوى دوست ، منهاج « 2 » من است * ديده وا كن وقت معراج من است
بُد به شب معراج آن گيتىفروز « 3 » * اى عجب معراج من باشد به روز !
تو بُراق آسمان پيماى من * روز عاشورا ، شب اسراى من
پس به چالاكى به پشت زين نشست * اين بگفت و برد سوى تيغ ، دست
كاى مُشَعْشَع ذو الفقار دل شكاف * مدتى شد تا كه ماندى در غلاف
آنقدر در جاى خود كردى درنگ * تا گرفت آيينهى اسلام ، زنگ
من كنم زنگ از تو پاك اى تابناك * كن تو اين آيينه را از زنگ ، پاك
من تو را صيقل دهم از آگهى
تا تو آن آيينه را صيقل دهى « 4 »
* * *
هامش
( 1 ) - گنجينة الاسرار ؛ ص 11 - 125 ، گزينش اشعار .
( 2 ) - منهاج : طريقهى مستقيم .
( 3 ) - اشاره است به معراج رسول اللّه ( ص ) در ليلة الاسرى .
( 4 ) - گنجينة الاسرار ؛ ص 126 - 129 .