5
چون شد به رزمگاه خسان مير مهوشان * خوش شد ز ديدن رخ او جانِ ناخوشان
افراخت تيغ و آتشى افروخت در مصاف * كز شعله سوخت خرمنِ افسرده آتشان
با آنكه يافتند شبيه پيمبرش * كشتند باز ، زمرهى بىدين و دانشان
بشنيد ازو چو خسرو دين بانگ « يا ابى » * بر فوج خصم تاخت پريشان چو بيهُشان
آن جسم پاك كش به فدا صد هزار جان * در پيش زين گرفت و سوى خيمهگه كشان
خاموش ديد چون لب او از سخن به خويش * گريان ببرد و هِشت به پهلوى خامشان
بسيار خون ز ديدهى حق بين چو برفشاند * رو بر سپهر گفت به چشمان خون فشان
« يا رب ، تو آگهى كه مرا دادرس نماند
وز نو خطانِ آل على هيچ كس نماند »
6
از پيش خصم سرور دين چون گذر نداشت * جز حربگه به هيچ رهى راه برنداشت
در زير زين كشيد عقاب پرنده را * كش تُندى عقاب بُد و بال و پر نداشت
زينب برون دويد و ركابش گرفت زود * كز سروران جيش ، تنى را دگر نداشت
آمد به پيش لشكر و حجّت تمام كرد * صد حرف راست گفت و در آنها اثر نداشت
خاتم شد او و خيل دغا حلقه گِرد او * كز آن ميان به هيچ طرف ره به در نداشت
از فرط تير و تيغ تن پاك او نمود * نخلى كه غير خنجر و پيكان ثمر نداشت
از پا فتاد زينب وقتى گشاد چشم * بر پيكر شريف برادر كه سر نداشت
بر اشك او نسوخت دل دشمنان بلى * باران لطيف بود و اثر در حجر نداشت
دادند خيمهى شهِ دين را صلاى عام
نه عزّتى به پردگيان و نه احترام
7
گشتند چون كه آل على بر شتر سوار * ز افغان و اه و ناله ، قيامت شد آشكار
بهر چه سرنگون نشد اين نُه سپهردون ؟ * بهر چه واژگون نشد اين خاك بىمدار ؟
زينب چو ديد جسم برادر به خاك و خون * وز تير و نيزه بر تن او زخم بىشمار
از كار رفت و نعرهى « هذا حسين » او * در ساكنان عالم بالا نمود كار
گريان به ناله گفت : كه اى جان من حسين * جسم تو را كه كرده اين چنين خسته و فكار ؟
در خاك و خون سرشته در اين دشت كين چراست * آن گيسويى كه شانه زدش پيك كردگار ؟
هست اين تنى كه فاطمه پرورد در بغل * كو آن سرى كه ختم رسل داشت در كنار ؟
رو در مدينه كرد سوى هادى سُبُل
و انگه به گريه گفت كه : « يا خاتم الرُسُل »