رمزى است از رموز محبّت بلاى او * شرطى است از شروط ولا ، ابتلاى او
اين شرط ظاهر است و به تصديق اين سخن * برهان قاطعى است « بَلا لِلْولاى » او
نمرود را حواله بكردند ، دردسر * زيرا كه او نداشت سرى در هواى او
پروانهسان ، خليل در آتش فكند تن * پروانهاش ز ذبح پسر در مناى او
احمد شنيدهاى كه به دشت احد نمود * دندان به پيش سنگ سپر ، در رضاى او
سر مرتضى ، به پاى سر سجدهاش گذاشت * بر سر گذاشت جام بلا ، مجتباى او
پس خسرو ديار بلا ، شاه دين حسين * آمد قتيل معركهى كربلاى او
تا تشنگان ز چشمهى كوثر چشاند آب * لب تشنه جان سپرد به راه وفاى او
اين فخر بس به آن شهِ لب تشنه كز وفا * او كشته خواست و خدا خونبهاى او
او كشتى نجات و جهان ، بحر پر ز شور * توفيق بادِ شرطه ، خدا ناخداى او
مردانه دست از پى آن كارزار داد * عبّاس آن برادر صاحب لواى او
اندر مناى كعبهى كوى وفاى يار * آمد ذبيح ، اكبر گلگون قباى او
ناشسته لب ز شير ، ز تير بلا چو شير * پروا نكرد اصغر شيرين لقاى او
استادگى نموده به پاى رضاى دوست * از پا فتاد قاسم پا در حناى او
طوقِ رضا و رشتهى تسليم شد همى * بند گران به گردنِ زين العباد او
هركس كه در ديار محبت گذر كند
بايد نخست تركِ دل و جان و سر كند « 1 »
* * *
اى خَم قد سپهر ز بارِ عزاى تو * سرهاى سروران جهان زير پاى تو
اى تا ابد طفيل وجود تو هر چه هست * وى از ازل خداى جهان خونبهاى تو
اى شمسهى رواق تو را شمس ، نيم خشت * وى عرش ، فرش قبهى عالى بناى تو
اى داده سر به دشمن خونخوار بهر دوست * خونبار باد چشم فلك در عزاى تو
باللّه حريم كوى تو بهتر ز كعبه است * اى كعبه طايف حرم كربلاى تو
آن كعبه راست اشتر و گاو و غَنَم فدا * وين كعبه را فداش تويى ، من فداى تو
از صُفّهى تو مروه صفا جويد و صفا * دارد هميشه سعى كه يابد صفاى تو
شاها چهلچراغ تو خود نخل ايمن است * بر اين دهد كليم شهادت براى تو
ظاهر دم مسيح ز خاك مقدّست * با هر كفِ كليم ز خشت طلاى تو
شد مولد مسيح چو در خاكِ درگهت * آن روز دم گرفت ز خاك شفاى تو
مىكُشت چون خليل به قربانيت پسر * مىگشت چون ذبيح ، ذبيح مناى تو
ترجيح داده بود به ذبح پسر خليل * اشكى كه ريخت از بصر اندر عزاى تو
هامش
( 1 ) - همان ؛ ص 110 و 111 .