گريهى تو بهر آن شاه كريم * گشت اندر راه ما ذبح عظيم
گريهى تو بهر قربانى تست * شو ببر ، فرزند خود را تند رست
اى خوش آن چشمى كه گريان بهر اوست * و آن دلى كاو گشته بريان بهر اوست « 1 »
* * *
آمد آن عباس ، مير عاشقان * آن علمدار سپاه عاشقان
تفّ خورشيد و تفّ عشق و عطش * هر سه طاقت برده از آن ماهوش
چشم از جان و جهان بردوخته * از برادر عاشقى آموخته
مىزد از عشق برادر يك تنه * خويش را از ميسره بر ميمنه
بدسرشتى ناگهان ، از تن جدا * كرد دست زادهى دست خدا
گفت : اى دست ، ار فتادى خوش بيفت * تيغ در دست دگر بگرفت و گفت :
آمدم تا جان ببازم ، دست چيست ؟ * مست كز سيلى گريزد مست نيست
خود مكافات دو دست فرشىام * حق بروياند دو بال عرشىام
تا بدان پر ، جعفر طيّاروار * خوش بپرّم در بهشتستان يار
اين بگفت و بىفسوس و بىدريغ * اندر آن دست دگر بگرفت تيغ
بركشيد ذو الفقار تيز را * آشكار كرد ، رستاخيز را
كافرى ديگر در آمد از قفا * كرد دست ديگرش از تن جدا
گفت گر شد منقطع دست از تنم * دست جان در دامن وصلش زنم
دست من پر خون به دشت افكنده به * مرغ عاشق ، پرّ و بالش كنده به
كيستم من ، سرو باغ عشق حى * سرو بالد چون ببرّى شاخ وى
* * *
تركيببند :
اى ديده خون ببار كه ماه محرّم است * نزد خداى ، ديدهى گريان مكرّم است
بىديدهى پر آب و نفسهاى آتشين * گر لاف مهر شاه زنى ، نامسلّم است
بر ياد نور چشم پيمبر ز آب چشم * باللّه اگر جهان همه دريا كنى كم است
بشناس در مصيبت سلطان كربلا * قدر سرشك خويش كه اكسير اعظم است
بىشرم ديدهاى كه نگريد در اين عزا * خالى جهان از آنكه دلش خالى از غم است
جايى كه سر و قامت اكبر فتد ز پاى * شرمنده باد سرو كه سرسبز و خرّم است
بر صورت هلال درين ماه پر ملال * كاهيده جسم حيدر و پشت نبى خم است
موسى شكسته خاطر و عيسى فسرده دم * يوسف ز تخت سير و سليمان ز خاتم است
آميخته به اشك خليل و سرشك خضر * امروز آب چشمهى حيوان و زمزم است
هامش
( 1 ) - مثنوى روضة الاسرار .