كاين شام محنت است نه هنگام غفلت است * حرفى به گريه گفت كه مىبايدش شنيد :
عيش من امشب است كه دانم شب دگر * اندر كنار حور همى خواهم آرميد
باشد سزا كه از غم نوباوهى نبى
گويند دوستان على در چنين شبى « 1 »
* * *
توبه حرّ :
بستند صف به عرصهى ميدان چو اشقيا * غُرّيد طبل جنگ و غريويد كرّنا
با ابن سعد گفت چنين حُرّ نامدار * خواهى نمود جنگ به فرزند مصطفى
گفتا بلى كه جنگ كنم آن چنان كه تيغ * پَران كُند ز دوش يلان دست بر هوا
از حرف آن پليد بلرزيد حُرّ چو بيد * شد رنگ او ز هول به مانند كهربا
گفتا به آن دلير كسى لرزهات ز چيست ؟ * حُرّش جواب داد به اين حرف جانفزا
كاندر ميان دوزخ و جنّت ستادهام * در حيرتم كه بخت كشد كارِ من كجا
پس نعرهاى كشيد و به صوت بلند گفت * كاين دم مرا خُلد خدا گشت رهنما
گفت اين و تاخت باره سوى شاه تشنه لب * از اسب شد پياده و با چشم پر بُكا
بر سمّ ذو الجناح همى سود روى خويش * گفتا به عجز و گريه به فرزند مصطفى
من آن كسم كه بر تو شَها راه بستهام * از بخت ناموافق و وز عقل نارسا
آنجا كه از نخست سر راهت آمدم * خواهم كه از نخست تو را جان كنم فدا
نادم شدم ز فعل خود و توبه كردهام * آيا قبول توبهى من مىكند خدا ؟
گفتا شه شهيد بود توبهات قبول * غمگين مشو كه هست خدا غافر الخطا
وانگه به اذن سرور دين ، حُرّ شيردل * انگيخت خِنگ « 2 » جانب ميدان اشقيا
آن شير دل فكند چهل تن به روى خاك * ناگه در آن ميانه يكى شومِ ناروا
زد نيزهاى به سينهى آن با وفا چنان * كز پشت او زبان سنان گشت بر ملا
آهى ز دل كشيد كه أدركنى يا حسين ! * آمد به سوى مقتل او شاه كربلا
دستى به روى صورت آن غرقهخون كشيد * گفتى ز روى لطف كه يا حُرّ مَرحبا « 3 »
* * *
شد نوبت قتال چو بر آل مصطفى * پيراهن صبورى افلاك شد قبا
جوش وُحوش زلزله افكند بر زمين * شورِ طيور غلغله انداخت بر هوا
از ديدهى ثوابت و سيّاره خون چكيد * پشتِ سپهر گشت ز بار الَم دو تا
از تند بادِ حادثه در گلشن بتول * وز تيشهى ستيزه به گلزار مرتضى
هامش
( 1 ) - ديوان فدايى ؛ ص 45 .
( 2 ) - خِنگ : اسب سفيد موى ، اسب سفيد رنگ ، اسب ابلق .
( 3 ) - ديوان فدايى ؛ ص 53 .