پاس حريم حق چو به خونش نداشتند * تعظيم حرمت حرم كردگار كرد
هنگام آن رسيد كه از جان وفا كند * عهدى كه از نخست به پروردگار كرد
زد خيمه از حرم چو به هامون خليلوار * جاويد كعبه كسوت نيلى شعار كرد
گفتا به زينب : آى و به محملنشين كه چرخ * خواهد تو را به ناقهى عريان سوار كرد
رايت نهاد در كف عباس زار و گفت : * خواهد سپهر قطع يمين و يسار كرد
بگرفت دست قاسم و گفتا كه بايدت * كفّ الخصيب « 1 » وار ، كف از خون نگار كرد
بوسيد روى اكبر و گفتا اين عذار * خواهد چو لاله جان مرا داغدار كرد
اول قدم به باديه كز گرد ره رسيد
از شام تا به ماريه صف صف سپه رسيد
3
چون خيمه برفراشت به ميدان كربلا * درياى فتنه گشت بيابان كربلا
آن كشتى وجود كه فلك النجاة بود * افتاد در تلاطم طوفان كربلا
اهريمنان شام ز كين حلقه برزدند * خاتم صفت به گرد سليمان كربلا
آبى كه كرده بود خدا مهر فاطمه * بستند باز بر رخ مهمان كربلا
ابرى برآمد از سپه كين سيه كه ساخت * تاريك و تيره ساحت و سامان كربلا
زان ابر تيرهفام بر آن خشك لب نريخت * جز برق تيغ و ژالهى پيكان كربلا
آه از دمى كه بستر و بالين ز خاك كرد * سلطان چاربالش « 2 » ايوان كربلا
واحسرتا ، كه صرصر جور مخالفان * خاموش كرد شمع شبستان كربلا
دردا كه تيشهى ستم از پاى در فكند * آزاده سروهاى خيابان كربلا
آن تن كه دوش فاطمهاش تكيهگاه بود * بىسر به خاك خفت به دامان كربلا
از مشرق سنان مخالف چو صبح تافت * يك نيزهوار مهر درخشان كربلا
تنها به خون نهفته و سر بر نى آشكار
هامون ستاره بر شد و گردون ستاره بار « 3 »
* * *
اى ظلمت شام مستقر باش * اى كوكب صبح مستتر باش
اى مهر مقيم باختر باش * اى چشم فلك به خواب در باش
اى مرغ سحر شكسته پر باش
ز اين شام سياه ظلمت اندوز * گر صبح شود ستاره افروز
از جان جهان برآورد سوز * بردوده دين سيه شود روز
هامش
( 1 ) - كفّ الخضيب : كف و دست خضاب شده و رنگين . نام يك صورت فلكى كه آن را شبيه كف و پنجهى دستى دانستهاند .
( 2 ) - چار بالش : تخت ، مسند ، كنايه از عناصر اربعهى دنيا .
( 3 ) - ديوان هنر جندقى ؛ نسخه خطى مجلس ، شماره 1085 ، برگ 99 - 101 .