جهان نه تنگ چنان از هجوم غم شده است * كه خون تو آندم آسان ز دل به چهره دويد
بلند گشته ز هر سو غبار حادثهاى * خوش آنكه چشم از اين تيره خاكدان پوشيد
ز گرد فتنه نمىكرد گم اگر خود را * سپهر از پى خود روز و شب چه مىگرديد ؟
در اين زمانه چنان قدر دين به دينار است * كه غير مالك دينار را نىاند مريد
نه ابر ظلمت عصيان چنان جهانگير است * كه ذرّهاى شود از آفتاب شرع پديد
جهان ز آب ورع دشت كربلا شده است * فتاده شرع در او خوار چون حسين شهيد
شهيد تيغ جفا ، نور ديدهى زهرا * كه در عزاش دل و ديدهها به خون غلتيد
ستمكشى كه ندانم به زير بار غمش * زمين چگونه نشست ، آسمان چسان گرديد ؟
به رسم ماتميان در عزاى او تا حشر * برهنه گشت جهان روز و شب سيه پوشيد
براى ماتم او بسته شد عمارى چرخ * عَلَم ز صبح شد و سر علم بر آن خورشيد
نگشت از لب او كامياب ، آب فرات * به خاك خواهد از اين غصّه روز و شب غلتيد
نگريد ابر بهاران مگر به ياد حسين * ننوشد آب گلستان مگر به لعن يزيد
* * *
شمشير نبود آنكه بر او خصم ز كين زد * بود آتش سوزنده كه بر خانهى دين زد
هر گرد كه برخاست از آن معركه خود را * بر آينهى خاطر جبريل امين زد
باران نبود كز غم لب تشنگىاش ، بحر * خود را به فلك برد و ز حسرت به زمين زد
تا تشنه لبش ديد عقيق يمن ، از غم * صد چاك نمايان به دل از نقش نگين زد
خون ريخت ز سر پنجهى خورشيد جهانتاب * از بس كه ز غم بر سر خود چرخ برين زد
* * *
زان روز كه برخاك فتاد آن قد و قامت * برخويش فرو رفت ز غم ، صبح قيامت
آفاق به سر خاك سيه ريخت ز ظلمت * در خاك نهان گشت چو خورشيد امامت
آن روز كه كندند ز جا خيمهى او را * چون كرد دگر خرگه افلاك اقامت ؟
بر نيزه چو ديد آن سر آغشته به خون را * پنداشت جهان سر زده خورشيد قيامت
هركس كه تن بىنفسش ديد و نفس زد * باشد ز نفس بر لبش انگشت ندامت
آن كس كه لب تشنهى او ديد و نشد آب * بر سينه زند از دل خود سنگ ملامت
آن را كه نشد ديده پر از خون ز عزايش * باشد مژه دندان ، نگه انگشت ندامت
آن كيست كه چون لعل پر از خون جگر نيست * در ماتم آن گوهر درياى كرامت
* * *
اى ناله ز جا خيز كه شد ماه محرّم * اى گريه فرو ريز كه شد نوبت ماتم
اى مردمك از اشك فرو ريختن آموز * در ماتم شاه شهدا ، سرور عالم
تابان نه هلال است درين ماه ز گردون * بر سينه كشيدهست الف قرص مه از غم