نگذاشته نم ، در راه كس گريهى خونين * اين موج فشردهست كه گويند سراب است
تا گُل گُل خون شهدا ريخته بر خاك * چشم گل ازين واقعه پر اشك گلاب است
از حسرت آن تشنه لب باديهى غم * هر موج خراشىست كه بر چهرهى آب است
با چهرهى پر خون چو درآيد به صف حشر * زان شور ندانم كه را فكر حساب است
خواهد كه رساند به جزا قاتل او را * زان اين همه با ابلق ايّام شتاب است
اى صبح جزا ، سوخت دل خلق ازين غم * شايد تو برين داغ شوى پنبهى مرهم
* * *
پر ساخته اين غصّه ز بس كوه گران را * تا هم نفسى يافته ، سر كرده فغان را
آه اين چه عزايى است كه هر شب فلك پير * در نيل كشد جامه زمين را و زمان را ؟
بستهست لب خنده بر ايّام ، ندانم * چون كرد صدف بهر گهر باز دهان را
زان روز كه آن نخل قد از پاى درآمد * چون ديد چمن بر سر پا ، سرو روان را ؟
* * *
چراغ ديدهى عُبّاد ، حضرت سجّاد * كه آفتاب چو مه نور از او نمايد وام
ز ذكر واقعهى كربلا نياسودى * دلش كه مقرى تسبيح ناله بود مدام
ز تند باد جلال خدا تن زارش * چو موج قلزم رحمت هميشه بىآرام
چو خوشه ، زرد ولى دانهكش ضعيفان را * چو گل ، شكسته و ليكن شكفته روى مدام
غريب ، ليك وطن سايهاش غريبان را * يتيم ليك پدر ز التفات بر ايتام
ز حلم كرده به هم يار ، جرم و بخشش را * به علم داده جدايى ، حلال را ز حرام
چو چشم خويش ، كف او مدام در ريزش * چو بحر همّت خود ، دل هميشه بىآرام
فكنده بار علايق ز خويش ، تا كه كشد * به خانهى فقرا ، آب و نان به دوش مدام
ز بس خضوع ، شدى آب در نماز ، اگر * براى سجده نبودى ضرور هفت اندام
عدوى او كه دماغش ز دود جهل پر است * به حشر كى رسدش بوى مغفرت به مشام ؟
سخن رسيد به سر منزل دعا واعظ * عنان بكش كه نه اين راه را بود انجام
قلم مناز به بازوى خود ، كه ممكن نيست * رسد به پايهى قدرش كمند طول كلام
غرض از اين همه ، اظهار بندگى است مرا * و گرنه من كيم آن قدر كو ، و مدح كدام ؟
سزاى درگه او نيست تحفهيى در كف * مرا به غير دعا ، و السلام و الاكرام
بود به جيب مكان ، تا چو مهر صفحهى خاك * بود به دست زمان ، تا چو سبحه شهر صيام
برد به خاك درش سجده ، جبههى عالم * كند به ذكر خوشش دور ، سبحهى ايّام « 1 »
* * *
قضا به دور جهان از فلك حصار كشيد * كه خوش دلى نتواند به گِرد ما گرديد
هامش
( 1 ) - ديوان واعظ قزوينى ؛ ص 499 .