فلك تيغ ملامت بركشيده * ز ماه نوالف بر سر كشيده
ازين غم آفتاب از قصر افلاك * فكنده خويش را چون سايه بر خاك
عروس مه گسسته موى خود را * خراشيده به ناخن روى خود را
خروش بحر از گردون گذشته * سرشك ابر از جيحون گذشته
تو نيز اى دل چو ابر نوبهارى * ببار از ديده هر اشكى كه دارى
كه روز ماتم آل رسول است * عزاى گلبن باغ بتول است
عزاى سيّد دنيا و دين است * عزاى سبط خير المرسلين است
عزاى شاه مظلومان حسين است * كه ذاتش عين نور و نور عين است
دمى كز دست چرخ فتنه پرداز * ز پا افتاد آن سرو سرافراز
غبار از عرصه غبرا « 1 » برآمد * غريو از گنبد خضرا برآمد
ملايك بىخود از گردون فتادند * ميان كشتگان در خون فتادند
مسلمانان خروش از جان برآريد * محبّان از جگر افغان برآريد
درين ماتم بسوز و درد باشيد * به اشك سرخ و رنگ زرد باشيد
بسان غنچه دلها چاك سازيد * چو نرگس ديدهها نمناك سازيد
ز خون ديده در جيحون نشينيد * چو شاخ ارغوان در خون نشينيد
به ماتم بيخ عيش از جان برآريد * به زارى تخم غم در دل بكاريد
كه در دل اين زمان تخم ملامت * بر شادى دهد روز قيامت
خداوندا به حقّ آل حيدر * به حقّ عترت پاك پيمبر
كه سوى « محتشم » چشم عطا كن * شفيعش را شهيد كربلا كن « 2 »
هامش
( 1 ) - عرصه غبرا : كنايه از دنيا .
( 2 ) - ديوان مولانا محتشم كاشانى ؛ ص 527 و 573 .