تلاطم را در چهرهى طفلك شيرخوار ببيند . . . مرگ در همهى وجود او خودنمايى مىكند .
گويا در رگهايش نيز خونى از خاكستر جريان دارد .
از آرزوهايى كه بر چوب تابوت تراشيده مىگويد و پس از آن خود را در درياچهاى از خون تلخ غرقه مىبيند كه نه زندگى تواند و نه مرگ او را درمىيابد :
* * *
لا تبحثوا عنّى
فى مدن صخريّة
مطمورة بالدّمع . . . و الحزن
فإنّنى ما زلت منذ رحلتى أطوف
فى مدن مسكونة ، دون سواها
بالسّكاكين . . . و بالسّيوف ! « 1 »
در شهرهاى سنگى گريه و ماتم جستجو نكنيد .
پس از آن مصيبت . . . من را در شهرهاى حماسه و شمشير مىتوان يافت زيرا كه حيات و پيروزى حسين ( ع ) در جاى جاى زندگى انسانها جلوهگر است !
* * *
من قال إنّ الرّماح الّتى خطفت قلبه
انتصرت ؟ !
لم يزل فى خيام الحسين رماد
و كسرة سيف
و رفض !
لم يزل فى وريد الحسين المقطّع نبض ! « 2 »
چهكسى مىگويد تيرهايى كه قلب حسين ( ع ) را نشانه رفتند پيروز شدند ؟
در خيمهى حسين ( ع ) شمشيرها شكسته مىشود .
ظلم مطرود است و نبض رگهاى بريدهى حسين همچنان مىزند !
و حقيقتا چه كسى ماند و چه كسى رفت ؟ !
شمشير بريد يا حسين ؟ !
آتش سوزاند يا خيام ؟ !
حسين تشنه ماند يا فرات ؟ ! !
هامش
( 1 ) - همان ؛ ص 137 .
( 2 ) - همان ؛ ص 144 .