مصطفى جمال الدّين
وى به سال 1927 ميلادى در قريهى « المؤمنين » عراق به دنيا آمد و به نجف براى تحصيل علوم دينى هجرت كرد ، دروس آكادميك را نيز ادامه داد و موفق به كسب مدرك فوق ليسانس در شريعت اسلامى از دانشگاه بغداد گرديد . سپس در همين رشته ادامه تحصيل داد و به درجه دكترى نائل آمد . او به تدريس در دانشگاه بغداد مشغول گرديد و به عنوان رئيس جمعيت « الرابطة الأدبية » در نجف برگزيده شد . جمال الدين در سال 1998 م وفات يافت . برخى از آثار او چنين است : « البحث النحوى عند الأصوليين » ، « القياس حقيقته و حجيته » و غيرها .
- * -
1 - ذكرى الإباء يرى المنيّة ماؤها * أصفى من النّبع الذّليل و أعذب
2 - ذكراك مدرسة الّذين تعرّضوا * للسّوط يحكم فى الشّعوب فأرعبوا
3 - إيها أبا الأحرار أىّ كريمة * تبنى الخلود و ليس منك لها أب « 1 »
1 - شلاقخوردگان اعصار در اقتداى به امام ( ع ) ، جام مرگ را گواراتر و صافتر از چشمههاى ذلّتبار زندگى مىشمارند .
2 - درسى كه تو مىآموزى مدرسهى كسانى است كه در طول تاريخ به ملّتها تعرّض مىكنند و وحشتزده مىشوند .
3 - اى پدر همهى آزادگان ! چه آزادهاى يادش و نامش جاودان مىماند كه تو بزرگ همهى آزادگانى !
* * *
1 - انا لست شيعّيا ، لأنّ على فمى * ذكر الحسين اعيد فيه و أطنب
2 - و لأنّ فى قلبى عصارة لوعة * لأساه تذكرها العيون فتسكب
3 - و لأنّ أمّى أرضعتنى حبّه * و لأنّه لأبى و جدّى مذهب !
4 - لكنّنى أهوى الحسين لأنّه * للسّالكين طريق خير أرحب
5 - أ أكون شيعته و قد أخذ الهوى * قلبى به غير طريقه يتنكّب ؟ !
6 - و أكون شيعته إذا لاقيته * و أنا لروح يزيد منه أقرب ! « 2 »
1 - من شيعه نيستم زيرا كه بر زبانم ذكر حسين جارى است در حالىكه نشانهى حبّ حسين پيمودن راه اوست
2 - من قلبم از مسير او فاصله گرفته ( زبان نالان و چشم گريان نشانهى عزاى حسين نيست ) .
3 - من به اين خاطر شيعه هستم كه مادرم مرا بر حبّ حسين شير داده و پدرم و جدّم بر مذهب او هستند .
4 - امّا من حسين را دوست دارم زيرا او براى سالكين بهترين و هموارترين راه است .
5 - آيا من شيعه هستم . در حالىكه هواى نفس قلب مرا فراگرفته و من به راه ديگرى غير از راه حسين ( ع ) مىروم
6 - آيا من شيعه هستم در حالىكه هنگامىكه او را ملاقات كنم به روح يزيد نزديكترم تا به حسين ( ع ) !
( شيعيانى كه از مسير حسين ( ع ) فاصله گرفتهاند به روح يزيد نزديكتر هستند ) .
هامش
( 1 ) - ديوان مصطفى جمال الدين ؛ ص 506 .
( 2 ) - همان ؛ ص 507 و 508 .