وعلي بن إبراهيم روايت كرده است كه : أبو بشر انصارى عباس وعقيل را أسير كرد وايشان را به خدمت حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم آورد ، حضرت از أو پرسيد كه : آيا كسى تو را يارى كرد بر گرفتن ايشان ؟
گفت : بلى مردى مرا يارى كرد كه جامههاى سفيد پوشيده بود ومن أو را نمىشناختم .
حضرت فرمود كه : أو از ملائكة بود .
پس حضرت ، عباس را گفت كه : فدا بده براي خود وبراي پسر برادر خود عقيل - وبه روايت ديگر : براي دو پسر برادر خود عقيل بن أبي طالب ونوفل بن حارث « 1 » - .
عباس گفت : يا رسول اللّه ! من مسلمان بودم وليكن قوم مرا به جبر به جنگ آوردند .
حضرت فرمود كه : خدا اسلام تو را بهتر مىداند واگر راستگوئى تو را جزا خواهد داد واما به حسب ظاهر تو به يارى دشمن ما آمده بودى ، اى عباس ! شما خواستيد با خدا خصمي كنيد خدا ما را بر شما غالب گردانيد ، اى عباس ! بده فداى خود وپسر برادر خود را .
وچون عباس چهل اوقيهء طلا با خود آورده بود ومسلمانان از أو به غنيمت گرفته بودند گفت : يا رسول اللّه ! آن طلا را به فداى من حساب كن .
حضرت فرمود : نه ، اين چيزى است كه خدا به من داده است ، به حساب فدا محسوب نمىشود .
عباس گفت : من مال ديگر بغير آن ندارم .
آن جناب فرمود كه : دروغ مىگوئى چه شد آن مالي كه به أم الفضل سپردى در مكة وگفتى اگر مرا حادثهاى رو دهد اين را ميان خود قسمت كنيد .
عباس گفت : كي تو را خبر داد به اين ؟ حضرت فرمود : خدا مرا خبر داد .
عباس گفت : شهادت مىدهم كه تو پيغمبر خدائى زيرا كه بغير از خدا ديگرى بر اين مطلع نبود . پس عباس گفت : جميع مال مرا مىگيرى كه من از مردم به دست خود سؤال
هامش
( 1 ) . شرح نهج البلاغة ابن أبي الحديد 14 / 184 ؛ مجمع البيان 2 / 559 ؛ دلائل النبوة 3 / 142 .