نيكو كرامت فرمايد به رحمت خود والسلام عليك « 1 » .
وعلي بن إبراهيم وكلينى روايت كردهاند : أبو ذر را پسرى بود « ذر » نام ودر ربذه وفات يافت ، أبو ذر چون أو را دفن كرد بر سر قبر وى ايستاد پس دست بر قبر وى نهاد وگفت : اى ذر ! خدا تو را رحم كند بدرستى كه خوش خلق ونيكو كردار بودى به پدر ومادر خود وچون از دنيا رفتى من از تو راضى بودم ، بر من از رفتن تو نقصى راه نيافته ومرا بغير حق تعالى حاجتي نيست واز ديگرى اميد نفع ندارم كه از رفتن أو دلگير باشم ، واگر نه أحوال بعد از مرگ مىبود آرزو داشتم كه به جاى تو باشم ، مرا اندوه بر تو مشغول ساخته است از اندوه از براي تو ، واللّه كه گريه از براي تو نكردم بلكه بر تو گريستم ، كاش مىدانستم كه چه با تو گفتند وتو چه در جواب گفتى ، خداوندا ! حقّى چند از براي خود بر أو واجب گردانيده بودى وحقّى چند براي من بر أو فرض گردانيده بودى ، الهى ! من حقوق خود را به أو بخشيدم تو نيز حقوق خود را به أو ببخش واز أو عفو فرما كه تو سزاوارترى به جود وكرم از من .
وأبو ذر را گوسفندى چند بود كه معاش خود وعيال به آنها مىگذرانيد آفتى ميان ايشان بهم رسيد وهمگى تلف شدند وزوجهاش نيز در ربذه وفات يافته بود ، همين أبو ذر مانده بود ودخترى كه نزد وى مىبود ، دختر أبو ذر گفت : سه روز بر من وبر پدرم گذشت كه هيچ بدست ما نيامد كه بخوريم وگرسنگى بر ما غلبه كرد ، پدر من گفت : اى فرزند ! بيا تا به اين صحراى ريگستان رويم شايد گياهى بدست آوريم وبخوريم ، چون به صحرا رفتيم چيزى بدست ما نيامد ، پدرم ريگى جمع نمود وسر بر آن گذاشت نظر كردم چشمهاى أو را ديدم كه مىگردد وبه حال احتضار افتاد ، گريستم وگفتم : اى پدر ! من با تو چه كنم در اين بيابان با تنهائى وغربت ؟ گفت : اى دختر ! مترس كه چون من بميرم جمعى از أهل عراق بيايند ومتوجه أمور من شوند بدرستى كه حبيب من رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم مرا در غزوهء تبوك چنين خبر داده ، اى دختر ! چون به عالم بقا رحلت نمايم عبا را بر روى من
هامش
( 1 ) . بحار الأنوار 22 / 408 .