بكش وبر سر راه عراق بنشين وچون قافله پيدا شود نزديك برو وبگو : أبو ذر كه از صحابهء حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم است وفات يافته .
دختر گفت : در اين حال جمعى از أهل ربذه به عيادت پدرم آمدند وگفتند : اى أبو ذر ! چه آزار دارى واز چه شكايت دارى ؟ گفت : از گناهان خود ، گفتند : چه چيزى خواهش دارى ؟ گفت : رحمت پروردگار خود را ، گفتند : آيا طبيبى مىخواهى كه براي تو بياوريم ؟
گفت : طبيب ، مرا بيمار كرده ، طبيب خداوند عالميان است ودرد ودوا از اوست .
دختر گفت : چون نظر وى بر ملك موت افتاد گفت : مرحبا به دوستى در هنگامى آمده است كه نهايت احتياج به أو دارم ، رستگار مباد كسى كه از ديدار تو نادم وپشيمان گردد ، خداوندا ! مرا زود به جوار رحمت خويش برسان ، بحقّ تو سوگند كه مىدانى كه هميشه خواهان لقاى تو بودهام وهرگز كاره مرگ نبودهام .
دختر گفت : چون به عالم قدس ارتحال نمود عبا بر روى أو كشيدم وبر سر راه قافله نشستم ، جمعى پيدا شدند به ايشان گفتم كه : اى گروه مسلمانان ! أبو ذر مصاحب حضرت رسول اللّه وفات يافته ، ايشان فرود آمدند وبگريستند وأو را غسل دادند وكفن كردند وبر أو نماز گزاردند ودفن كردند ، ومالك اشتر در ميان ايشان بود .
مروى است كه مالك گفت : من أو را در حلّه كفن كردم كه با خود داشتم وقيمت آن حلّه چهار هزار درهم بود .
ودختر گفت : من چنين بر سر قبر أو مىبودم ونمازى كه أو مىكرد مىكردم وروزهاى كه أو مىداشت بجا مىآوردم ، شبى نزد قبر أو خوابيده بودم أو را به خواب ديدم كه قرآن در نماز شب مىخواند چنانكه در حال حيات مىخواند به أو گفتم : اى پدر ! خداوند تو با تو چه كرد ؟ گفت : اى دختر ! نزد پروردگار كريمى رفتم أو از من خشنود شد ومن از وى راضى شدم ، كرمها فرمود ومرا گرامى داشت وعطاها بخشيد ، اما اى دختر ! عمل بكن ومغرور مباش « 1 » .
هامش
( 1 ) . تفسير قمى 1 / 295 ؛ كافى 3 / 250 ودر آن قسمتى از روايت ذكر شده است .