به نيكوكاران « 1 » .
وأيضا از آن حضرت روايت كرده است كه : مردى بسوى أبو ذر نوشت كه : علم تازهء نيكوئى به من افاده كن ، أبو ذر بسوى أو نوشت كه : علم بسيار است وليكن اگر توانى كه بدى نكنى بسوى كسى كه أو را دوست دارى مكن .
آن مرد گفت : هرگز ديدهاى كه كسى با دوست خود بدى كند ؟ ! أبو ذر گفت : بلى ، جان تو محبوبترين جانهاست بسوى تو ، وچون معصيت خدا مىكنى ، به جان خود ضرر مىرسانى « 2 » .
وأيضا به سند معتبر ديگر از آن حضرت روايت كرده است كه : مردى بود در مدينه كه داخل مسجد حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم مىشد ، روزى داخل مسجد شد وگفت : خداوندا ! انس ده وحشت مرا ووصل كن تنهائى مرا ومرا روزى كن همنشينى شايسته ، چون از دعا فارغ شد ديد كه مردى در كنار مسجد نشسته است ، به نزد أو رفت وبر أو سلام كرد وگفت :
تو كيستى اى بندهء خدا ؟ گفت : منم أبو ذر ، آن مرد گفت : اللّه أكبر اللّه أكبر ، أبو ذر گفت : اى بندهء خدا ! چرا تكبير مىگوئى ؟ گفت : چون داخل شدم چنين دعائي كردم وحق تعالى ملاقاة تو مرا روزى كرد ، أبو ذر گفت : من سزاوارتر بودم به تكبير گفتن از تو كه من بودم همنشين شايسته وبدرستى كه من شنيدم از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم كه فرمود : من وشما بر بلندى خواهيم بود در قيامت تا مردم فارغ شوند از حساب ، برخيز اى بندهء خدا كه عثمان نهى كرده است مردم را از همنشينى من مبادا به تو آسيبى برسد « 3 » .
وبه سند موثق از آن حضرت روايت كرده است كه : روزى أبو ذر به خدمت حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم آمد گفت : يا رسول اللّه ! هواي مدينهء مشرّفه با من موافقت نمىكند آيا رخصت مىدهى كه من وپسر برادرم بيرون رويم بسوى قبيلهء مزينه ودر آنجا بسر بريم ؟
حضرت فرمود : مىترسم كه غارت بياورند بر تو گروهى از سواران عرب پس بكشند
هامش
( 1 ) . كافى 2 / 458 .
( 2 ) . كافى 2 / 458 .
( 3 ) . كافى 8 / 307 .