ابن بابويه به سند معتبر از امام جعفر صادق عليه السّلام روايت كرده است كه : روزى خبر رسيد به امّ سلمه كه يكى از آزادكردههاى أو ناسزا به حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام مىگويد پس أو را به نزد خود طلبيد وگفت : اى فرزند ! شنيدهام كه نسبت به على ناسزا مىگويى .
گفت : بلى اى مادر .
امّ سلمه گفت : بنشين مادرت به عزايت بنشيند تا براي تو نقل كنم حديثي كه از حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم شنيدهام وبعد از آن هر چه براي خود نيكوتر دانى اختيار كن ، بدرستى كه ما نه زن آن حضرت در حبالهء أو بوديم پس در روزى از روزها كه نوبت من بود حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم داخل شد ونور از سر وجبين مبينش ساطع بود ودست على را به دست خود گرفته بود پس گفت : اى امّ سلمه ! از خانه بيرون رو وخانه را از براي ما خلوت كن ، چون از خانه بيرون رفتم آن حضرت با على مشغول راز گفتن شد ومن صداى ايشان را مىشنيدم اما سخن ايشان را نمىفهميدم ، چون صحبت ايشان به طول انجاميد من به نزديك در رفتم وگفتم : يا رسول اللّه ! رخصت مىدهى كه داخل شوم ؟ فرمود كه : نه . پس برگشتم واز سر در آمدم وبرگرديدم از ترس آنكه مبادا برگردانيدن من از غضب باشد يا از آسمان خبر بدى يا آيهاى در باب من نازل شده باشد .
پس بعد از اندك زماني باز به نزديك در آمدم ورخصت طلبيدم ورخصت نيافتم وسختتر از أول به سر در آمدم .
چون مرتبهء سوم به نزديك در آمدم ودستوري خواستم كه داخل شوم حضرت فرمود كه : داخل شو اى امّ سلمه . چون به خانه در آمدم على را ديدم كه به دو زانو در خدمت آن حضرت نشسته است ومىگويد : پدر ومادرم فداى تو باد يا رسول اللّه هرگاه چنين شود
حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1551
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٥٥١