وچون آن جناب بسوى مدينه هجرت نمود زينب دختر جحش را به نكاح أو در آورد ، پس روزى دير به خدمت حضرت آمد ، حضرت بسوى منزل أو رفت كه از حال أو سؤال نمايد ، چون پرده را برداشت ناگاه زينب را ديد كه در ميان حجره نشسته وبوى خوشى سحق مىكند وزينب در نهايت حسن وجمال بود ، پس حضرت فرمود كه : « سبحان اللّه خالق النّور وتبارك اللّه أحسن الخالقين » يعنى : « به پاكى ياد مىكنم خداوندى را كه آفرينندهء نور است ، وپاكيزه است وبا بركت ورحمت است خداوندى كه نيكوترين آفرينندگان است » .
پس حضرت به منزل شريف خود مراجعت نمود ومحبت زينب در دل آن جناب جا كرده بود ، چون زيد به خانه در آمد وزينب أو را خبر داد به تشريف آوردن آن جناب وآنچه بر زبان معجز بيانش جارى شد در وقت مشاهدهء أو ، زيد گفت : آيا مىخواهى كه من تو را طلاق بگويم تا رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم تو را خواستگارى نمايد ، شايد كه تو را پسنديده باشد ومحبت تو در دل أو افتاده باشد ؟ زينب گفت : مىترسم كه تو مرا طلاق گويى وآن حضرت مرا تزويج ننمايد .
پس زيد به خدمت حضرت آمد وگفت : پدر ومادرم فداى تو باد ، مرا زينب چنين خبر داد ، آيا راضى مىشوى كه من أو را طلاق بگويم وتو أو را به نكاح خود درآورى ؟
حضرت فرمود : نه ، برو واز خدا بترس وزن خود را نگاه دار .
پس حق تعالى اين آيات را فرستاد
وَإِذْ تَقُولُ لِلَّذِي أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَأَنْعَمْتَ عَلَيْهِ أَمْسِكْ عَلَيْكَ زَوْجَكَ وَاتَّقِ اللَّهَ وَتُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللَّهُ مُبْدِيهِ وَتَخْشَى النَّاسَ وَاللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاهُ فَلَمَّا قَضى زَيْدٌ مِنْها وَطَراً زَوَّجْناكَها لِكَيْ لا يَكُونَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ حَرَجٌ فِي أَزْواجِ أَدْعِيائِهِمْ إِذا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَراً وَكانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولًا
« 1 » يعنى : « وياد كن آن را كه گفتى مر آن كس را كه انعام كرده است خدا بر أو به اسلام وتوفيق خدمت ومتابعت تو وتو انعام كردهاى بر أو به پروردن وآزاد كردن وپسر خواندن كه نگاه دار از براي خود زن خود را
هامش
( 1 ) . سورهء احزاب : 37 .