تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1465

مساهمون:

ص١٤٦٥
درخت دوست نمىدارم . وچون أبو الدحداح در آن مجلس حاضر بود وآن سخن را شنيد بعد از آنكه آن مرد برگشت برخاست وبه خدمت حضرت عرض كرد كه : يا رسول اللّه ! اگر آن درخت را من بگيرم وبه شما تسليم نمايم آنچه براي صاحب درخت ضامن شدى براي من مىشوى ؟ حضرت فرمود : بلى . پس أبو الدحداح به نزد صاحب درخت رفت ودرخت را طلب كرد كه از أو بخرد ، أو گفت : آيا دانستى كه حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم به عوض آن درختى در بهشت به من داد ومن قبول نكردم ؟ أبو الدحداح گفت : آيا ارادهء فروختن آن دارى يا نه ؟ صاحب درخت گفت : نمىفروشم مگر آنكه مال بسيارى كسى به من دهد كه گمان نداشته باشم كه كسى بر آن درخت آن قدر مال بدهد . گفت : نهايت آرزوى تو چيست در قيمت اين درخت ؟ صاحب درخت گفت كه : چهل درخت خرما . أبو الدحداح گفت : خوش قيمت بسيارى مىطلبى ، به عوض يك درخت كج خود چهل درخت مىخواهى . پس گفت : چهل درخت را دادم . صاحب درخت گفت كه : جمعى را بياور وگواه بگير كه از اين سودا پشيمان نشوى . أبو الدحداح رفت وجماعتى را آورد وايشان را گواه گردانيد وآن درخت را به چهل درخت خريد ، پس به خدمت حضرت رفت وگفت : يا رسول اللّه ! آن درخت در ملك من داخل شد وبه تو بخشيدم آن را . پس حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم به خانهء آن مرد فقير تشريف برد وفرمود كه : اين درخت خرما از تو واز عيال توست .
حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1465 | العلامة المجلسي