خود وأو ديدم ، آيا مىخواستى كه تو را به شمشير بزنم ؟ !
پس در عرض راه به نفرين آن حضرت حق تعالى طاعونى بر عامر فرستاد وغدهء طاعون در گردن أو ظاهر شد ، در خانهء زنى از بنى سلول فرود آمد وچون مشرف بر مرگ شد گفت : آيا غدهاى مانند غدهء شتر در گردن من در آمده است ودر خانهء زن سلوليّه مىميرم ؟ ! وبودن ايشان در آن قبيله ننگ بود از براي ايشان ، پس با اين تحسر به جهنم واصل شد .
وأربد بن قيس چون أو را دفن كرد با أصحاب خود روانهء قبيلهء خود گرديد ، پس در اثناى راه حق تعالى صاعقه بر أو فرستاد كه أو را با شترش هلاك كرد . ودر كتاب أبان بن عثمان مذكور است كه عامر وأربد بعد از غزوهء بنى النضير به خدمت حضرت آمدند « 1 » .
وأيضا شيخ طبرسى روايت كرده است كه : عروة بن مسعود ثقفى به خدمت حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم آمد ومسلمان شد ورخصت طلبيد از حضرت كه به قوم خود برگردد ، حضرت فرمود : مىترسم كه تو را بكشند ، عروه گفت كه : اگر مرا در خواب ببينند بيدار نمىكنند ؛ پس حضرت أو را مرخص فرمود ، چون به طايف رسيد ايشان را دعوت كرد بسوى اسلام ونصيحت كرد ايشان را ، پس أو را نافرمانى كردند وسخنان بد به أو گفتند ، چون روز ديگر صبح طالع شد وبه نماز صبح ايستاد در غرفهء خانهء خود ودر اذان وتشهد كلمتين از أو شنيدند ، ملعونى از آن قبيله تيرى بسوى أو افكند وأو را هلاك گردانيد ، ومعجزهء آن حضرت ظاهر شد ، پس بعد از كشتن أو زيادة از ده نفر از اشراف آن قبيله به رسالت از جانب ايشان آمدند به خدمت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ومسلمان شدند ، پس حضرت ايشان را گرامى داشت وبخششها فرمود به ايشان وأمير گردانيد بر ايشان عثمان بن أبي العاص بن بشر را وأو سورهاى چند از قرآن ياد گرفته بود ، پس چون قبيلهء ثقيف مسلمان شدند رسولان واشراف ساير قبايل عرب فوج فوج به خدمت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم شتافتند واز جملهء ايشان عطارد بن حاجب بن زراره بود كه با اشراف قبيلهء بنى تميم به
هامش
( 1 ) . إعلام الورى 126 .