علي بن إبراهيم وشيخ طبرسى وديگران روايت كردهاند كه : چون حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم از جنگ احزاب بسوى مدينه معاودت نمود حضرت فاطمه عليها السّلام براي آن حضرت آبى مهيا كرده بود كه خود را از غبار بشويد ، چون خواست كه غسل كند وهنوز علم نصرت شميم را نگشوده بودند ناگاه جبرئيل نازل شد - وبه روايت طبرسى بر استرى سوار وعمامهء سفيدى بر سر بسته وقطيفهاى بر دوش داشت از إستبرق بهشت مكلّل به درّ وياقوت وآثار غبار بر آن طاير عرشي ظاهر بود - پس حضرت برخاست وغبار از أو مىافشاند ، جبرئيل گفت : خدا رحمت كند تو را اسلحه از خود گشودهاى وهنوز أهل آسمان اسلحه نگشودهاند ، ما از پى لشكر قريش بوديم وايشان را زجر مىكرديم ومىرانديم تا به « روحا » رسانديم - وبه روايت علي بن إبراهيم به « حمراء الأسد » رسانديم - بدرستى كه پروردگار تو امر مىكند تو را كه نماز عصر را نگذارى مگر در بنى قريظة ومن پيش از تو مىروم وقلعهء ايشان را متزلزل مىگردانم - وبه روايت طبرسى ايشان را مىكوبم چنانكه تخم را بر سنگ بكوبند - پس حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم بيرون آمد وحارثة بن نعمان را ديد واز أو پرسيد : چيست خبر اى حارثه ؟ گفت : پدر ومادرم فداى تو باد اينك دحيهء كلبى در ميان مردم ندا مىكند كه احدى نماز عصر را نگذارد مگر در بنى قريظة ، حضرت فرمود : أو دحيه نيست جبرئيل است . پس فرمود : على را بطلبيد ، چون حضرت أمير حاضر شد فرمود : ندا كن در ميان مردم كه نماز عصر را كسى نكند مكر در بنى قريظة ، پس حضرت در ميان ايشان ندا كرد ومردم مبادرت كردند بسوى بيرون رفتن .
وحضرت أمير المؤمنين عليه السّلام علم بزرگ را برداشت ودر پيش روى حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم
حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1059
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٠٥٩