أول - ابن طاووس از كتاب دلايل حميرى از امام جعفر صادق عليه السّلام روايت كرده است كه : جمعى از قريش به خدمت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم آمدند براي حاجتي ، حضرت فرمود :
فردا باران خواهد آمد ، چون فردا شد هوا از همه روز صافتر بود تا آنكه روز بلند شد ، پس يكى از أكابر قريش به نزد آن حضرت آمد وگفت : چه در كار بود تو را كه چنين سخنى بگويى ودروغ خود را ظاهر گردانى ؟ تو هرگز چنين نبودى ، ناگاه ابرى بلند شد وچندان باران آمد كه أهل مدينه به فرياد آمدند واستدعاى دعا كردند براي رفع آن ، پس حضرت دعا كرد كه : خداوندا ! بر حوالي ما بباران وبر ما مباران ، پس ابر از مدينه كنار رفت وبر أطراف مدينه مىباريد « 1 » .
دوم - حميرى به سند موثق از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده است كه : رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم در روز بدر اشرفيها كه عباس همراه داشت از أو گرفت واز أو طلب فدا نمود گفت : يا رسول اللّه ! من غير اين ندارم ، حضرت فرمود : پس چه شد آنچه پنهان كردى نزد امّ الفضل زوجهء خود ؟ عباس گفت : گواهى مىدهم به وحدانيّت خدا وبه پيغمبرى تو زيرا كه هيچكس حاضر نبود بغير از خدا در هنگامى كه آن را به أو سپردم « 2 » ، پس حق تعالى فرستاد كه : « بگو به آنها كه در دست شما هستند از أسيران كه اگر خدا بداند در دل شما نيكى به شما خواهد داد بهتر از آنچه گرفته شده است از شما » « 3 » وآخر عباس چنان صاحب مال شد كه بيست غلام أو تجارت مىكردند كه كمتر آنچه نزد هر يك بود بيست
هامش
( 1 ) . فرج المهموم 222 .
( 2 ) . قرب الإسناد 19 .
( 3 ) . ترجمهء آيهء 70 سورهء انفال .