عداس گفت : تو چه مىدانى كه يونس كيست ؟
فرمود : من پيغمبر خدايم وخدا مرا از قصهء يونس خبر داده است ؛ وقصهء يونس را از براي أو نقل كرد .
عداس به سجده افتاد وپاهاى فلكپيماى سيّد أنبياء را مىبوسيد وخون از آن پاهاى مبارك مىچكيد .
چون عتبه وشيبه حال آن غلام را ديدند ساكت شدند وچون بسوى ايشان برگشت گفتند : چرا براي محمد سجده كردى وپاهاى أو را بوسيدى وهرگز نسبت به ما كه آقاى توييم چنين نكردى ؟
گفت : اين مرد شايسته است وخبر داد مرا از أحوال يونس بن متى پيغمبر خدا .
ايشان خنديدند وگفتند : تو فريب أو را مخور كه مرد فريبندهاى است ودست از دين ترسايى خود بر مدار .
پس حضرت از ايشان نااميد شد وباز بسوى مكة برگشت ، وچون به « نخله » كه اسم موضعي است رسيد ودر ميان شب مشغول نماز شد ، در آن موضع گروهى از جنّ نصيبين كه موضعي است از يمن بر آن حضرت گذشتند وحضرت نماز بامداد مىكرد ودر نماز قرآن تلاوت مىنمود ، چون گوش دادند وقرآن را شنيدند ايمان آوردند وبسوى قوم خود برگشتند وايشان را به اسلام دعوت نمودند « 1 » .
وبه روايت ديگر : رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم مأمور شد كه تبليغ رسالت خود نمايد بسوى جنّيان وايشان را بسوى اسلام دعوت نمايد وقرآن بر ايشان بخواند ، پس حق تعالى گروهى از جن را از أهل نصيبين « 2 » بسوى آن حضرت فرستاد وحضرت به أصحاب خود فرمود : من مأمور شدهام كه امشب بر جنّيان قرآن بخوانم ، كه از شماها با من مىآيد ؟ پس عبد اللّه بن مسعود با آن حضرت رفت .
هامش
( 1 ) . مجمع البيان 5 / 92 . ونيز رجوع شود به تاريخ طبري 1 / 554 وكامل ابن أثير 2 / 91 .
( 2 ) . در مصدر « نينوا » ذكر شده است .