تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 631

مساهمون:

ص٦٣١
أول - شيخ طبرسى وديگران از زهرى روايت كرده‌اند كه : چون أبو طالب دار فنا را وداع كرد بلا بر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم شديد شد وأهل مكة اتفاق بر ايذاء واضرار آن حضرت نمودند ، پس آن حضرت متوجه طائف شد كه شايد بعضي از ايشان ايمان بياورند ، چون به طائف رسيد سه نفر ايشان را ملاقاة نمود كه هر سه برادر ورؤساى طائف بودند ( عبد ياليل ، مسعود وحبيب پسران عمرو ) واسلام را بر ايشان عرض نمود ، يكى از ايشان گفت : من جامه‌هاى كعبه را دزديده باشم اگر خدا تو را فرستاده باشد ؛ ديگرى گفت : خدا نمىتوانست از تو بهتر كسى براي پيغمبرى بفرستد ؟ ؛ سومى گفت : واللّه بعد از اين با تو سخن نمىگويم زيرا اگر پيغمبر خدايى شأن تو از آن عظيمتر است كه با تو سخن توان گفت واگر بر خدا دروغ مىگويى سزاوار نيست با تو سخن گفتن ؛ واستهزاء نمودند به آن حضرت ، چون قوم ايشان ديدند كه سركرده‌هاى ايشان با پيغمبر چنين سلوك كردند در دو طرف راه صف كشيدند وسنگ بر آن حضرت مىانداختند تا پاهاى مباركش را مجروح كردند وخون از آن قدمهاى عرش‌پيما جارى شد ، پس به جانب باغي از باغهاى ايشان آمد كه در سايهء درختى قرار گيرد ، عتبه وشيبه را در آن باغ ديد واز ديدن ايشان محزون گرديد زيرا كه شدت عداوتشان را با خدا ورسول مىدانست ، چون آن دو ملعون آن حضرت را ديدند غلامي داشتند كه أو را « عداس » مىگفتند ونصراني بود از أهل نينوا ، انگورى به أو دادند واز براي آن حضرت فرستادند ، چون غلام به خدمت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم رسيد حضرت از أو پرسيد : أهل كدام زمينى ؟ گفت : أهل نينوا . فرمود : از أهل شهر بندهء شايسته يونس بن متى .