مرگ فرزندش مبتلا گرداند ، پس در اين روز پى كارى رفت جبرئيل برگ سبزى بر صورت أو زد ونابينا شد وماند تا مرگ فرزندش را ديد وبر مفارقت أو به درك أسفل رسيد ؛ واسود بن حارث ما هي شورى خورد وتشنه شد وآن قدر آب خورد كه شكمش شق شد ومىگفت : پروردگار محمد مرا كشت ، تا به حميم جهنم رسيد . وجميع پنج نفر در يك ساعت معذّب شدند وسببش آن بود كه روزى به نزد حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم آمدند وگفتند : اى محمد ! ما تو را مهلت داديم تا ظهر ، اگر از گفتهء خود بر نگردى تو را خواهيم كشت ، پس آن حضرت غمگين به خانه مراجعت فرمود ودر را بر روى خود بست ، پس جبرئيل در همان ساعت نازل شد واين آية را آورد
فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ
« 1 » يعنى : « اظهار كن امر خود را براي أهل مكة وايشان را بسوى ايمان بخوان واعراض كن از مشركان » ، حضرت فرمود : يا جبرئيل ! چه كنم با مستهزئان كه مرا وعيد كشتن كردهاند ؟ جبرئيل اين آية را خواند
إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ
« 2 » حضرت فرمود : اى جبرئيل ! ايشان يك ساعت قبل از اين نزد من بودند ! جبرئيل گفت : همه را دفع كردم ، پس بيرون آمد وامر خود را ظاهر گردانيد ؛ وباقي فراعنه را خدا در روز بدر به شمشير ملائكة ومؤمنان هلاك كرد وباقي مشركان گريختند .
يهودي گفت : خدا موسى را عصا داد كه هرگاه مىانداخت اژدها مىشد .
حضرت فرمود : خدا به محمد صلّى اللّه عليه وآله وسلّم معجزهاى از اين نيكوتر داد زيرا مردى از أبو جهل قيمت شترى طلب داشت كه از أو خريده بود وبه شراب خوردن مشغول شده بود وآن مرد به أو راه نمىيافت ، پس يكى از آنها كه استهزا به حضرت رسول مىكردند از آن مرد پرسيد : كي را مىطلبى ؟ گفت : عمرو بن هشام را كه از أو قيمت شتر خود را مىخواهم ، گفت : مىخواهى من تو را دلالت كنم بر كسى كه حقهاى مردم را مىگيرد ؟ گفت : آرى ، پس أو را بسوى حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم دلالت كرد وپيوسته أبو جهل مىگفت : آرزو دارم كه
هامش
( 1 ) . سورهء حجر : 94 .
( 2 ) . سورهء حجر : 95 .