يعقوب كه از إسحاق بهم خواهد رسيد ، پس ساره دست بر رو زد وگفت : يا ويلتا ! آيا من خواهم زائيد ومن پيرزالم واينك شوهرم مرد پيرى است ، بدرستى كه اين امرى است عجيب ، پس جبرئيل به أو گفت : آيا تعجب مىكنى از امر خدا ، رحمت وبركتهاى أو بر شما باد يا بر شماست اى أهل بيت ، بدرستى كه أو مستحقّ حمد وصاحب مجد وبزرگوارى است ، پس چون برطرف شد از إبراهيم ترس وبشارت ولادت إسحاق به أو رسيد شروع كرد به مبالغه در التماس رفع عذاب از قوم لوط وگفت به جبرئيل كه : به چه چيز فرستاده شدهاى ؟
گفت : به هلاك كردن قوم لوط .
إبراهيم گفت : لوط در ميان ايشان است ، چگونه آنها را هلاك مىكنيد ؟
جبرئيل گفت : ما بهتر مىدانيم هر كه در آنجاست ، أو را نجات مىدهيم وأهل أو را مگر زنش را كه أو از باقيماندگان در عذاب خواهد بود .
إبراهيم گفت : يا جبرئيل ! اگر در آن شهر صد مرد از مؤمنان باشند ، ايشان را هلاك خواهيد كرد ؟
جبرئيل گفت : نه .
إبراهيم عليه السّلام گفت : اگر پنجاه كس باشند ؟
گفت : نه .
إبراهيم عليه السّلام گفت : اگر ده كس باشند ؟
گفت : نه .
إبراهيم گفت : اگر يك كس باشد ؟
گفت : نه . چنانچه خدا فرمود : « نيافتيم در آن شهر بغير خانهاى از مسلمانان » « 1 » .
إبراهيم عليه السّلام گفت : اى جبرئيل ! در باب ايشان مراجعت كن بسوى پروردگار خود .
پس خدا وحى كرد بسوى إبراهيم مانند چشم بر هم زدن كه : اى إبراهيم ! اعراض كن از
هامش
( 1 ) . سورهء ذاريات : 36 .