تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جنة العاصمة ( فارسي ) — صفحة 237

مساهمون:

ص٢٣٧
چشم‌هاى هر دو را بوسيد ، و دست فاطمه را بدست على داد و فرمود : اى على ! خوب زنيست زن تو ، پس رو به جانب فاطمه كرد و فرمود : اى فاطمه ! خوب شوهرى است شوهر تو ، پس برخواست پيغمبر با آنها در ميان ايشان با هم مىرفتند ، تا اينكه آنها را داخل خانه‌اى كه براى ايشان بنا نموده بودند نمود ، و از نزد ايشان بيرون رفت ، و دو طرف چهارچوبهء در را گرفت و فرمود : طاهر گرداند خدا شما را ، و طاهر گرداند نسل شما را ، و من راضيم از كسى كه به شما و حكم شما راضى باشد ، و در جنگم با آنكه با شما و حكم شما در جنگ باشد ، و شما را به خدا مىسپارم ، و خدا خليفهء من است بر شما ، و طلب مىكنم از او خلافت بر شما را . على عليه السّلام گفت كه : رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله تا سه روز نزد ما نيامد ، صبح روز چهارم آمد كه بر ما وارد شود تصادف كرد با ساعتى كه اسماء دختر عميس خثعميّه در حجرهء ما بود ، به او فرمود : چرا اينجا توقّف كرده‌اى و حال آنكه مرد در حجره است ؟ گفت : پدر و مادرم فداى تو باد ! دخترهاى جوان هنگام زفاف با شوهرهاشان محتاجند به زنى كه امر آنها را تعهّد كند ، و به حاجتهائى كه دارد قيام كند ، و من به امر فاطمه به حاجت‌هاى او قيام مىكنم ، و امر او را انجام مىدهم . پس چشم‌هاى پيغمبر پر از اشك شد و فرمود : اى اسماء ! خدا حاجت‌هاى دنيا و آخرت تو را برآورد . على عليه السّلام فرمود : صبح سرمائى بود و من و فاطمه در زير عباء بوديم ، چون سخن پيغمبر با اسماء را شنيديم كه برخيزد ، فرمود : از شما درخواست مىكنم بحقّى كه بر شما دارم از همديگر جدا نشويد تا من بر شما وارد شوم ، پس هر كدام از ما برگشتيم بسوى يار خود ، و پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله وارد شد نزد سرهاى ما نشست ، و پاهاى خود را در ميان ما درآورد ، من پاى راست او را گرفتم و به سينهء خود چسبانيدم ، و فاطمه پاى چپ او را گرفت و به سينهء خود چسبانيد ، و ما پاهاى رسول خدا را به خود نزديك مىكرديم تا گرم شود . به من فرمود : اى على ! يك كوزهء آب براى من بياور ، كوزهء آبى براى او آوردم بر آن
جنة العاصمة ( فارسي ) — صفحة 237 | سيد حسن مير جهانى طباطبائى