جعفر ، پس نزديك رفتند و تعزيت و تهنيت دادند و گفتند : با ما نامه و مالى چند هست بگو كه نامهها از چه جماعت است ، و مالها چه مقدار است تا تسليم نمائيم ؟ جعفر برخاست و گفت : مردم از ما علم غيب مىخواهند ، در آن حال خادم بيرون آمد از جانب حضرت صاحب الامر عليه السّلام و گفت : با شما نامهء فلان شخص و فلان و فلان هست ، و هميانى هست كه در آن هزار اشرفى هست ، و در آن ميان ده اشرفى هست كه طلا را روكش كردهاند ؛ آن جماعت نامهها و مالها را تسليم كردند و گفتند : هر كه تو را فرستاده است كه اين نامهها و مالها را بگيرى او امام زمان است ، و مراد امام حسن عسكرى عليه السّلام همين هميان بود . پس جعفر كذّاب رفت نزد معتمد كه خليفهء به ناحق آن زمان بود ، و اين واقعه را نقل كرد ، معتمد خدمتكاران خود را فرستاد كه صيقل كنيز امام حسن عسكرى عليه السّلام را گرفتند كه آن طفل را به ما نشان ده و انكار كرد ، و از براى رفع مظنّهء ايشان گفت : حملى دارم من از آن حضرت به اين سبب او را به ابن ابى الشوارب قاضى سپردند كه چون فرزند متولّد شود بكشند ، به ناگاه عبد اللَّه بن يحيى وزير مرد ، و صاحب الزنج در بصره خروج كرد ، و ايشان به حال خود در ماندند ، و كنيز از خانهء قاضى به خانهء خود آمد « 1 » . ايضاً به سند معتبر از محمّد بن حسين روايت كرده است كه حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام در روز جمعهء هشتم ماه ربيع الاوّل سال دويست و شصتم از هجرت وقت نماز بامداد به سراى باقى رحلت فرمود ، و در همان شب نامههاى بسيار به دست مبارك خود به اهل مدينه نوشته بود ، در آن وقت نزد حضرت حاضر نبود مگر جاريهء آن جناب كه او را صيقل مىگفتند ، و غلام آن جناب را كه او را عقيد مىناميدند ، و آن كسى كه مردم بر او مطّلع نبودند يعنى حضرت صاحب الامر . عقيد گفت : در آن وقت كه امام حسن عليه السّلام آبى طلبيد كه با مصطكى جوشانيده بودند و خواست كه بياشامد ، چون حاضر كرديم فرمود : اوّل آبى بياوريد كه نماز كنم . چون آب آورديم ، دستمالى در دامن خود گسترد و وضو ساخت و نماز بامداد را ادا كرد و قدح آب مصطكى كه جوشانيده بودند گرفت كه بياشامد ، از غايت ضعف و شدّت مرض دست
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 997
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٩٩٧
هامش
( 1 ) كمال الدين 475 .