فصل سوّم در بيان بعضى از ستمها كه در زمان آن حضرت بر خويشان و شيعيان واقع شد
ابن بابويه به سند معتبر از عبد اللَّه بزّاز نيشابورى روايت كرده است كه در ميان من و حميد بن قحطبهء طوسى معامله بود ، در سالى به نزد او رفتم ، چون خبر آمدن مرا شنيد در همان روز مرا طلبيد پيش از آنكه جامههاى سفر را تغيير دهم ، اين در ماه مبارك رمضان بود و وقت زوال ، چون داخل شدم ديدم در خانه نشسته است كه نهر آبى در ميان آن خانه جارى است ، چون سلام كردم و نشستم ، آفتابه و لگن آوردند ، دستهاى خود را شست و مرا نيز امر كرد دستهاى خود را شستم ، خوان طعام او را حاضر كردند ، از خاطر من محو شد كه ماه مبارك رمضان است و من روزه دارم ، چون دست دراز كردم به خاطرم آمد و دست كشيدم ، حميد گفت : چرا طعام نمىخورى ؟ گفتم : ماه مبارك رمضان است ، بيمار نيستم و علّتى ندارم كه موجب افطار باشد ، شايد امير را در اين باب علّتى و عذرى باشد كه موجب افطار او شده باشد ، آن ملعون گفت : من نيز علّتى ندارم بدنم صحيح است و گريان شد .
چون از خوردن فارغ شد ، گفتم : ايّها الامير سبب گريهء تو چه بود ؟ گفت : سببش آن بود كه در وقتى كه هارون در طوس بود ، شبى از شبها در ميان شب مرا طلبيد ، چون نزد او رفتم ديدم شمعى نزد او مىسوزد ، و شمشير برهنهاى نزد او گذاشته است ، و خادمى نزد او ايستاده است ، چون مرا ديد گفت : تا كجاست اطاعت تو مرا ؟ گفتم : به جان و مال تو را اطاعت و فرمانبردارى مىكنم ، پس ساعتى سر به زير افكند و مرا رخصت برگشتن داد ، چون برگشتم باز پيك او مرا طلبيد ، و اين مرتبه ترسيدم گفتم : انّا للَّه و انّا اليه راجعون ، گويا