بپوشان كه هر كه به عورت من نظر كند كور مىشود .
پس به منزل خود مراجعت نمود ، و مرض آن حضرت شديد شد ، بعد از سه روز به مسجد در آمد عصابه بر سر مبارك بسته ، و به دست راست بر دوش امير المؤمنين ، و به دست چپ بر دوش فضل بن عبّاس تكيه فرموده بود تا آنكه بر منبر بالا رفت نشست و فرمود : اى گروه مردم ! نزديك شده است كه من از ميان شما غايب شوم ، هر كه را نزد من وعدهاى باشد بيايد وعدهء خود را بگيرد ، هر كه را بر من قرضى باشد مرا خبردار گرداند و استيفاى دين خود نمايد ، اى گروه مردم ! نيست ميانهء خدا و ميانهء احدى وسيلهاى كه به سبب آن خيرى بيابد يا شرّى از او دور گردد مگر عمل به طاعت خدا .
ايّها النّاس ! دعوى نكند دعوى كنندهاى كه من بىعمل رستگار مىگردم ، و آرزو نكند آرزو كنندهاى كه بىطاعت خدا به رضاى او مىرسم ، به حق آن خداوندى كه مرا به حق به خلق فرستاده است كه نجات نمىدهد از عذاب الهى مگر عمل نيكو يا رحمت حق تعالى ، و اگر من معصيت كنم هرآينه به جهنّم مىروم ، خداوندا آيا رسانيدم رسالت تو را ؟
پس از منبر فرود آمد و با مردم نماز سبكى ادا كرد و به خانهء ام سلمه برگشت ، يك روز يا دو روز در آنجا ماند ، پس عايشه زنان ديگر را راضى كرد و به نزد حضرت آمد و التماس كرد آن حضرت را به خانهء خود برد ، چون به خانهء عايشه رفت مرض آن حضرت شديد شد ، پس بلال هنگام نماز صبح آمد ، در آن وقت حضرت متوجّه عالم قدس بود ، چون بلال نداى نماز را داد حضرت مطّلع شد ، پس عايشه گفت كه : أبو بكر را بگوئيد كه با مردم نماز كند ، و حفصه گفت كه : عمر را بگوئيد كه با مردم نماز كند ، حضرت چون صداى ايشان را شنيد و غرض فاسد ايشان را دانست ، فرمود كه : دست از اين سخنان برداريد كه شما به زنانى مىمانيد كه يوسف را مىخواستند گمراه كنند .
چون حضرت امر كرده بود كه أبو بكر و عمر با لشكر اسامه بيرون روند ، در اين وقت از سخنان عايشه و حفصه يافت كه ايشان براى فتنه و فساد به مدينه برگشتهاند ، بسيار غمگين شد و با آن شدّت مرض برخاست كه مبادا أبو بكر يا عمر با مردم نماز كنند كه اين باعث شبههء مردم شود ، دست بر دوش امير المؤمنين و فضل بن عبّاس انداخت ، با نهايت
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 86
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٨٦