و در روايت است كه هرگاه به خواب مىرفت ، سعيد را مىديد كه دامن او را گرفته و مىگفت : اى دشمن خدا به چه جهت مرا كشتى ؟ ابن بابويه به سند معتبر از ابن بكير روايت كرده است كه حجّاج دو كس از شيعيان امير المؤمنين عليه السّلام را گرفت ، و يكى از ايشان را طلبيد و گفت : بيزارى بجو از على بن أبي طالب ، گفت : چه بد كرده است كه از او بيزارى بجويم ، حجّاج گفت : خدا مرا بكشد اگر تو را نكشم ، خود اختيار كن كه به چه نحو تو را بكشم ، دستهاى تو را ببرم يا پاهاى تو را ؟ گفت : هر چه مىكنى در قيامت تو را قصاص خواهم كرد ، از براى خود اختيار كن هر چه آسانتر است بر تو بكن ، حجّاج گفت : تو زبانآورى ، و گمان ندارم كه بشناسى آن كسى كه تو را خلق كرده است ، بگو پروردگار تو در كجاست ؟ گفت : پروردگار من در كمين ستمكاران نشسته است و انتقام از ايشان خواهد كشيد ، پس آن ملعون امر كرد كه دستها و پاهاى او را بريدند و بر دار كشيدند . پس ديگرى را پيش آوردند ، حجّاج گفت : تو چه مىگوئى ؟ گفت : من بر رأى مصاحب خود كه او را به قتل رسانيدى ، پس امر كرد او را گردن زدند و بر دار كشيدند « 1 » . شيخ كشى به سند معتبر از امام على النّقى عليه السّلام روايت كرده است كه چون قنبر آزاد كردهء امير المؤمنين عليه السّلام را نزد حجّاج لعين آوردند ، از او پرسيد كه : تو چه خدمت مىكردى على بن أبي طالب را ؟ گفت : آب وضوى آن حضرت را من حاضر مىكردم ، حجّاج گفت : چون از وضو فارغ مىشد چه مىگفت ؟ قنبر گفت : اين آيه را تلاوت مىنمود
« 2 » يعنى : چون فراموش كردند آنچه را به ياد ايشان آورده بودند ، گشوديم بر ايشان درهاى هر نعمت را ، تا آنكه شاد شدند به آنچه به ايشان عطا كرده شده بود ، گرفتيم ايشان را به ناگاه پس ناگاه ايشان حيران و نااميد ماندند ، پس بريده شد آخر و عقب و اصل گروهى كه ستم كرده بودند ، و حمد مخصوص خداوندى است كه پروردگار عالميان است .