در آوردند ، از نور روى او مسجد روشن شد . چون عمر خواست كه روى او را ببيند ، روى خود را پوشيد و گفت : اف باد بر روى هرمز كه فرزند او اسير تو شد ، عمر گفت : اين گبر زاده مرا دشنام مىدهد ، و خواست كه اذيّتى به او برساند ، حضرت امير فرمود : او بزرگ زاده است تو را نمىرسد كه با او چنين سلوك نمائى . و به روايت ديگر فرمود : حضرت رسول فرموده است كه : كريم هر قوم را گرامى داريد ، و حضرت فرمود او را مخيّر گردان هر كه را خواهد از مسلمانان اختيار نمايد ، و هر كه را اختيار نمايد به حساب غنيمت او اختيار كن ، چون آن سيادتمند بسوى آن گروه نظر كرد ، دست خود را بر سر مبارك امام حسين عليه السّلام گذاشت . پس حضرت امير از او پرسيد كه : چه نام دارى ؟ گفت : جهانشاه ، حضرت فرمود : بلكه بايد نام تو شهربانو باشد ، پس با امام حسين عليه السّلام گفت : اى ابو عبد اللَّه از اين دختر از براى تو فرزندى به هم خواهد رسيد كه بهترين اهل زمين باشد . پس حضرت على بن الحسين عليه السّلام از او به هم رسيد ، و به اين سبب آن حضرت را ابن الخيرتين مىگفتند ، زيرا كه برگزيدهء خدا از ميان عرب بنى هاشم و برگزيدهء عجم فارس بود ، و نسب شريف آن جناب به هر دو متّصل مىشد « 1 » .
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 827
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٨٢٧
هامش
( 1 ) كافى 1 / 467 .