ايضاً روايت كردهاند كه چون امام حسين عليه السّلام از آن كافران جفا كار آب طلبيد ، بدبختى در ميان آنها ندا كرد كه : يا حسين يك قطره از آب فرات نخواهى چشيد تا آنكه تشنه بميرى يا به حكم ابن زياد درآيى ، حضرت فرمود : خداوندا او را از تشنگى بكش و هرگز او را ميامرز ، پس آن ملعون پيوسته العطش فرياد مىكرد ، و هر چند آب مىآشاميد سيراب نمىشد تا آنكه تركيد و به جهنّم و اصل شد . و بعضى گفتهاند كه آن ملعون عبد اللَّه بن حصين ازدى بود ، و بعضى گفتهاند كه : حميد بن مسلم بود « 1 » . ايضاً روايت كردهاند كه ولد الزّنائى از قبيلهء دارم تيرى به جانب آن حضرت افكند ، بر حنكش آمد ، و حضرت آن خون را مىگرفت و به جانب آسمان مىريخت ، پس آن ملعون به بلائى مبتلا شد كه از سرما و گرما فرياد مىكرد ، و آتشى از شكمش شعله مىكشيد و پشتش از سرما مىلرزيد ، و در پشت سرش بخارى روشن مىكردند و از پيش رو باد مىزدند او را و يخ بر شكمش مىچسبانيدند ، و از تشنگى فرياد مىكرد و هر چند آب مىخورد سيراب نمىشد ، تا آنكه شكمش پاره شد و به جهنّم و اصل شد « 2 » . ابن بابويه و شيخ طوسى به اسانيد بسيار روايت كردهاند از يعقوب بن سليمان كه گفت : در ايّام حجّاج چون گرسنگى بر ما غالب شد ، با چند نفر از كوفه بيرون آمديم تا آنكه به كربلا رسيديم ، و موضعى نيافتيم كه ساكن شويم ، ناگاه خانهاى به نظر ما در آمد در كنار فرات كه از چوب و علف ساخته بودند ، رفتيم و شب در آنجا قرار گرفتيم ، ناگاه مرد غريبى آمد و گفت : دستورى دهيد كه امشب با شما به سر آورم كه غريبم و از راه ماندهام ، ما او را رخصت داديم و داخل شد . چون آفتاب غروب كرد و چراغ افروختيم به روغن نفت و نشستيم به صحبت داشتن ، پس صحبت منتهى شد به ذكر جناب امام حسين عليه السّلام و شهادت او ، و گفتيم كه : هيچكس در آن صحرا نبود كه به بلائى مبتلا نشد ، پس آن مرد غريب گفت كه : من از آنها بودم كه در آن جنگ بودند و تا حال بلائى به من نرسيده است ، و مدار شيعيان به دروغ است ، چون ما آن سخن را از او شنيديم ترسيديم و از گفتهء خود
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 782
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٧٨٢
هامش
( 1 ) مناقب ابن شهر آشوب 4 / 64 .
( 2 ) مناقب ابن شهر آشوب 4 / 64 .