تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 68

مساهمون:

ص٦٨
به عقد خود در آورد ، و او جميله‌ترين زنان قريش بود ، چون عبد الله به رحمت الهى و اصل شد حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از آمنه متولّد گشت ، ديدم نورى از ميان دو ديدهء او لامع بود ، چون او را در بر گرفتم بوى مشك از او شنيدم ، مانند نافهء مشك خوشبو گرديدم . پس آمنه مرا خبر داد كه چون مرا درد زائيدن گرفت و شديد شد ، صداهاى بسيار شنيدم از خانه‌اى كه در آن بودم كه به سخن آدميان شباهت نداشت ، و علمى از سندس بهشت ديدم كه بر قصبى از ياقوت آويخته بودند كه ميان زمين و آسمان را پر كرده بود ، و نورى ديدم كه از سر مبارك آن حضرت ساطع شد كه آسمان را روشن كرد ، و قصرهاى شام را ديدم كه از بسيارى نور مانند شعله آتشى شده بودند و در دور خود مرغان بسيار مانند اسفرود مىديدم كه بالها گشوده بودند بر دور من . شعيرهء اسديّه را ديدم كه گذشت و مىگفت : اى آمنه چه‌ها خواهند ديد كاهنان و بتها از اين فرزند تو ، و جوان بلندى را ديدم كه از همه كس بلندتر و سفيدتر و نيكوتر بود ، گمان كردم كه او عبد المطلّب است ، پس نزديك من آمد و فرزندم را گرفت و آب دهانش را در دهان او ريخت ، طشتى از طلا داشت كه با زمرّد مرصّع كرده بودند ، و شانه‌اى از طلا داشت ، پس شكم آن حضرت را شكافت و دلش را بيرون آورد و شكافت ، نقطهء سياهى از ميان آن دل منوّر بيرون آورد انداخت ، پس كيسه‌اى بيرون آورد از حرير سبز و آن را گشود و در ميان آن كيسه گياهى بود مانند ذريرهء سفيد ، پس آن دل مقدّس را از آن پر كرد و به جاى خود گذاشت و دست بر شكم مباركش كشيد ، و با آن حضرت سخن گفت و او جواب گفت ، من سخن ايشان را نفهميدم مگر آنكه گفت : در امان و حفظ و حمايت خدا باش ، به تحقيق كه پر كردم دلت را از ايمان و علم و حلم و يقين و عقل و شجاعت ، توئى بهترين بشر ، خوشا حال كسى كه تو را متابعت نمايد ، و واى بر كسى كه تو را مخالفت كند . پس كيسه‌اى ديگر بيرون آورد از حرير سفيد و سرش را گشود ، انگشترى بيرون آورد بر ميان دو كتف مباركش زد كه نقش گرفت ، پس گفت كه : امر كرده است مرا پروردگار من