پس رو آوردند به مطلّب ، و مطلّب شمشير برهنه در دست داشت ، پس سلمى بر فرزند خود ترسيد و قبيلهء خود را از قتال منع كرد ، خطاب نمود با مطلّب كه : كيستى تو كه مىخواهى فرزند شير را از مادر خود جدا كنى ، مطلّب گفت : من آنم كه مىخواهم شرف او را بر شرف ، و عزّت او را بر عزّت بيفزايم ، بر او مهربانترم از شما و اميدوارم كه حق تعالى او را صاحب حرم و پيشواى امم گرداند ، منم عموى او مطلّب .
پس سلمى گفت : مرحبا خوش آمدى ، چرا از من رخصت نطلبيدى در بردن فرزند من ؟ من شرط كردهام بر پدر او كه چون فرزندى به هم رسد از من جدا نكند ، پس سلمى با فرزند خود شيبه گفت كه : اى فرزند گرامى ! اختيار با تو است اگر مىخواهى با عم خود برو و اگر مىخواهى با من برگرد ، شيبه چون سخن مادر خود را شنيد سر به زير افكند قطرات اشك فرو ريخت ، و گفت : اى مادر مهربان از مخالفت تو ترسانم و مجاورت خانهء خدا را خواهانم ، اگر رخصت مىفرمائى مىروم و اگر نه برمىگردم .
پس سلمى گريست و گفت : خواهش تو را بر خواهش خود اختيار كردم ، و به ضرورت درد مفارقت تو را بر خود گذاشتم ، پس مرا فراموش مكن و خبرهاى خود را از من بازمگير ، او را در بر گرفت و وداع نمود ، با مطلّب گفت : اى فرزند عبد مناف ! امانتى كه برادرت به من سپرده بود به سوى تو تسليم كردم ، پس از او محافظت نما ، چون هنگام تزويج او شود زنى كه مناسب او باشد در عزّت و نجابت و شرف تحصيل كن .
مطلّب گفت : اى كريمهء بزرگوار ! كرم كردى و احسان نمودى ، تا زندهايم حق تو را فراموش نخواهيم كرد .
پس مطلّب شيبه را رديف خود نمود و به جانب مكّه متوجّه شد ، چون آفتاب جمال شيبه از درّههاى مكّه طالع گرديد پرتو نور او بر كوههاى مكّه و كعبه تابيد ، آن روشنى حيرت اهل مكّه گرديد از خانهها بيرون شتافتند ، چون مطلّب را ديدند پرسيدند كه : اين كيست كه با خود آوردهاى ؟ براى مصلحت گفت : بندهء من است ، به اين سبب شيبه را عبد المطلّب ناميدند ، پس او را به خانه آورد و مدّتى امر او را مخفى داشت ، مردم از نور او تعجّب مىنمودند و نمىدانستند كه او جدّ حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم خواهد بود .
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 62
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٦٢