تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 557

مساهمون:

ص٥٥٧

گفت : يك حج از حجهاى تو ؟ ! حضرت فرمود : بلكه دو حج از حجهاى من ، باز عايشه تعجّب كرد ، حضرت فرمود : بلكه چهار حج ، و پيوسته او تعجّب مىكرد و حضرت زياده مىكرد تا آنكه فرمود : نود حج از حجهاى من كه با هر حجّى عمره بوده باشد « 1 » . ابن بابويه به اسانيد معتبره از ابن عبّاس روايت كرده است كه گفت : من با حضرت امير المؤمنين عليه السّلام بودم در وقتى كه متوجّه جنگ صفّين بود ، چون به نينوا رسيديم كه در كنار فرات است ، حضرت به آواز بلند مرا ندا كرد كه : اى پسر عبّاس آيا نمىشناسى اين موضع را ؟ گفتم : نه يا امير المؤمنين ، حضرت فرمود : اگر اين موضع را بشناسى چنانچه من مىشناسم هرآينه از آن نخواهى گذشت تا گريان شوى چنانچه من گريان شدم ، پس حضرت بسيار گريست تا آنكه ريش مباركش تر شد و آب ديده‌اش بر سينه‌اش جارى شد ، و من نيز گريان شدم ، پس حضرت فرمود : آه آه مرا چه‌كار است با آل ابو سفيان ، مرا چه‌كار است با آل حرب كه لشكرهاى شيطان و اولياى كفر و عدوانند . پس فرمود كه : صبر كن اى ابو عبد اللَّه كه رسيد به پدر تو مثل آنچه به تو خواهد رسيد ، پس آبى طلبيد و وضو ساخت و نماز بسيار كرد ، بعد از نماز باز همان سخنان مىگفت و مىگريست ، پس ساعتى از آن حضرت را خواب برد ، چون از خواب بيدار شد گفت : اى پسر عبّاس كجائى ؟ گفتم : اينجا حاضرم ، فرمود : مىخواهى تو را خبر دهم به آنچه در اين ساعت در خواب ديدم ؟ گفتم : پيوسته ديدهء تو در استراحت باشد و آنچه بينى براى تو خير و سعادت باشد ، فرمود : ديدم مردانى چند از آسمان به زير آمده و علمهاى سفيد در دست داشتند و شمشيرها حمايل كرده بودند ، و شمشيرهاى ايشان از سفيدى نور مىدرخشيد ، و در دور اين زمين خطّى كشيدند ، پس ديدم كه شاخه‌هاى اين درختان سر به زمين آوردند ، و خون تازه در اين صحرا موج مىزد ، و حسين فرزند و جگرگوشهء خود را ديدم كه در آن ميان اين درياى خون دست و پا مىزد و استغاثه مىكرد ، و كسى به فرياد او نمىرسد ، و آن مردان سفيد كه از آسمان به زير آمده بودند او را صدا مىزدند و مىگفتند : صبر كنيد اى آل رسول كه شما كشته مىشويد بر دست بدترين مردم ، و اينك بهشت اى ابو عبد اللَّه بسوى تو

هامش
( 1 ) كامل الزيارات 68 .