اجلال نداى او برخاستم ، پس ندا از جانب رب العزّه شنيدم كه : يا محمّد اگر از اين ساعت تا روز قيامت به او رطب مىدادى ، من براى هر رطبى او را هنيئا مريئا مىگفتم « 1 » . ابن بابويه و ديگران به سندهاى معتبر روايت كردهاند از سليمان بن مهران اعمش كه در ميان عامّه و خاصّه به صدق قول معروف است ، گفت : شبى در خانه خوابيده بودم ، در ميان شب پيكى از جانب ابو جعفر دوانقى آمد و مرا طلب كرد ، من بسيار ترسيدم و متفكّر گرديدم و گفتم : در اين وقت مرا نمىطلبد مگر براى آنكه فضايل علىّ بن أبي طالب را از من بپرسد ، و اگر بگويم فضايل آن حضرت را مرا به قتل خواهد رسانيد . پس وصيّتنامهء خود را نوشتم و غسل كردم و حنوط بر خود پاشيدم و كفن پوشيدم و به مجلس او رفتم ، چون داخل شدم عمرو بن عبيد را نزد او ديدم ، اندكى خاطر من مطمئن شد . چون سلام كردم ، مرا نزديك طلبيد ، و هر چند نزديك مىرفتم مىگفت نزديكتر بيا ، تا آنكه نزديك بود كه زانوى من به زانوى او برسد ، چون رايحهء حنوط از من استشمام كرد گفت : راست بگو اگر نه گردنت را مىزنم ، گفتم : هر چه مىخواهى بپرس ، گفت : بگو چرا حنوط كردهاى ؟ گفتم : در اين ميان شب پيك تو به نزد من آمد گفتم : شايد خليفه مرا براى اين طلبيد كه فضايل علىّ بن أبي طالب را از من بپرسد ، چون بگويم مرا به قتل آورد ، پس به اين سبب وصيّت كردم و غسل كردم و حنوط كردم و كفن پوشيدم و به خدمت تو آمدم . اعمش گفت : او تكيه كرده بود ، چون اين سخن را از من شنيد برخاست نشست و گفت : لا حول و لا قوّة الّا باللّه ، به خدا سوگند مىدهم تو را اى سليمان كه بگوئى چند حديث در فضايل على به تو رسيده است ؟ گفتم : اندكى ، گفت : بگو عددش را ، گفتم : زياده از هزار حديث به من رسيده است ، گفت : اى سليمان من حديثى براى تو روايت كنم در فضايل على كه هر حديثى كه شنيدهاى فراموش كنى ، گفتم : خبر ده مرا ايّها الأمير . گفت : در دولت بنى اميّه كه ما از ايشان مىگريختيم ، من در شهرها مىگشتم و تقرّب مىجستم بسوى مردم به ذكر فضايل على بن أبي طالب ، و به اين وسيله از مردم آب و نان مىيافتم و معاش مىگذرانيدم ، تا آنكه به بلاد شام رسيدم ، و عباى كهنه پوشيده بودم ، و به غير آن
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 495
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٤٩٥
هامش
( 1 ) بحار الأنوار 43 / 310 .