فاطمه عليها السّلام را بيمارى عارض شد ، شيرش خشك شد ، دايهاى طلب كردند نيافتند ، پس حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آمد انگشت ابهام خود را در دهان او گذاشت و او مىمكيد ، و روزى او از ابهام آن حضرت بيرون مىآمد « 1 » . به روايت ديگر : زبان مبارك خود را در دهان او مىگذاشت و او مىمكيد ، پس چهل شبانه روز چنين كرد ، گوشت او از گوشت حضرت رسالت روئيد « 2 » . ايضا از برّه خزاعيّه روايت كرده است كه چون حضرت فاطمه عليها السّلام به امام حسن عليه السّلام حامله شد ، حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ارادهء سفرى كرد ، پس به حضرت فاطمه گفت كه : جبرئيل مرا خبر داده است كه پسرى از تو متولّد خواهد شد ، چون متولّد شود او را شير مده تا بيايم ، چون امام حسن عليه السّلام متولّد شد ، فاطمه عليها السّلام سه روز او را شير نداد ، منتظر قدوم آن حضرت بود ، چون سه روز گذشت و حضرت تشريف نياورده بر او ترحّم كرد او را شير داد ، چون حضرت تشريف آورد پرسيد : چه كردى ؟ فاطمه عليها السّلام گفت كه : شفقت مادرى مرا به حركت آورد كه او را شير دادم ، حضرت فرمود كه : آنچه خدا خواسته است مىشود . چون به حضرت امام حسين عليها السّلام حامله شد ، حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود : اى فاطمه جبرئيل مرا خبر داده است كه پسرى از تو متولّد خواهد شد ، چون متولّد شود او را شير مده تا من به نزد تو آيم ، اگر چه يك ماه بگذرد ، پس حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به سفرى رفت ، چون امام حسين عليه السّلام متولّد شد آن حضرت در سفر بود ، حضرت فاطمه عليها السّلام او را شير نداد تا آن حضرت از آن سفر مراجعت نمود ، پس او را به خدمت آن جناب آوردند ، زبان مبارك خود را در دهان او گذاشت و او مىمكيد تا سير شد ، پس حضرت فرمود : آنچه خدا خواهد مىشود ، خدا مىخواست كه امامت در فرزندان تو باشد « 3 » . كلينى به سند معتبر از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده است كه امام حسين عليه السّلام از فاطمه عليها السّلام و هيچ زن ديگر هم شير نخورد ، او را به خدمت حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آوردند ، حضرت ابهام خود را در دهان او مىگذاشت ، از ابهام آن حضرت آن قدر مىمكيد كه دو روز
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 484
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٤٨٤
هامش
( 1 ) مناقب ابن شهر آشوب 4 / 57 .
( 2 ) مناقب ابن شهر آشوب 4 / 57 .
( 3 ) مناقب ابن شهر آشوب 4 / 57 .