حسن عليه السّلام به او رسيده است ، پس حضرت امام حسين عليه السّلام را وصىّ خود گردانيده ، اسرار امامت را به او گفت ، ودايع خلافت را به او سپرد ، روح مقدّسش به رياض قدس پرواز كرد ، در روز پنجشنبه در آخر ماه صفر در سال پنجاهم هجرت ، عمر مباركش در آن وقت چهل و هفت سال بود ، و در بقيع مدفون گرديد « 1 » . در كشف الغمّه روايت كرده است از عمر بن اسحاق كه گفت : من با مردى به خدمت حضرت امام حسن عليه السّلام رفتم كه او را عيادت كنم ، فرمود : هر چه خواهى سؤال كن ، گفتم : به خدا سوگند سؤال نمىكنم تا خدا تو را عافيت بدهد ، در حالت صحّت از تو سؤال كنم ، پس برخاست و به قضاء حاجت رفت و برگشت فرمود : از من سؤال كن پيش از آنكه نتوانى سؤال كرد ، گفتم : بلكه سؤال نمىكنم تا خدا تو را عافيت دهد ، فرمود كه : الحال پارهاى از جگر من به زير من آمد ، مرا چندين مرتبه زهر داده بودند و هيچ بار مثل اين مرتبه نبود . چون روز ديگر به خدمت آن حضرت رفتم ، ديدم كه در كار رفتن است ، حضرت امام حسين عليه السّلام بر بالين او نشسته است ، پس حضرت امام حسين عليه السّلام گفت : اى برادر كه را گمان دارى كه اين معامله با تو كرده باشد ؟ امام حسن عليه السّلام گفت : براى چه سؤال مىكنى مىخواهى او را به قتل آورى ؟ گفت : بلى ، حضرت فرمود : اگر آن باشد كه من گمان دارم ، پس عذاب خدا براى او سختتر است از عقوبت دنيا ، و اگر او نباشد نمىخواهم كه بىگناهى براى من كشته شود « 2 » . ايضا روايت كرده است كه چون وقت وفات آن حضرت شد فرمود : مرا به صحرا بريد تا به اطراف آسمان نظر كنم ، چون آن حضرت را به صحرا بردند گفت : خداوندا جان خود را كه عزيزترين جانهاست پيش من در رضاى تو دادم ، و از قصاص خود گذشتم از براى رضاى تو كه كسى را به عوض من قصاص نكنند « 3 » . كلينى به سند معتبر از حضرت امام محمّد باقر عليه السّلام روايت كرده است كه چون وقت احتضار حضرت امام حسن عليه السّلام شد ، حضرت امام حسين عليه السّلام را طلبيد گفت : اى برادر
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 465
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٤٦٥
هامش
( 1 ) بحار الأنوار 44 / 138 .
( 2 ) كشف الغمّه 2 / 190 و 207 .
( 3 ) كشف الغمّه 2 / 190 .